آل عمران – 108-  این آیات الهی همان آیات قبلی سوره است هر نشانه ای نشانه معرَّف است. آیات الهی هم معرِّف است و هم معرَّف. هر نشانه او نشان دیگری هم هست تا رحمتش دیدی نمیتوانی از آن نشانه بگذری آن صفات را باید در خود ایجاد کنی وفا حیا ستاری خالقیت ابداع .... این آیات هم باید در تو باشد عمل کنی و خود نشان تازه ای برایت پدیدار شود. از هر نشان نشانی نو خیزد. در این آیات و نشانه ها چه نشان بی نشان دیدی؟ حتی یک تابلو غلط هم نباشد. تمام آیات بی نقص و عیب است. این آیات برای انسان کامل است کجا دیدی آیات نباشد و کدام آیت دیدی موافق خدا نباشد؟ کدام وفاق دیدی از او نباشد؟ آیا دیدی که در منکر هم وحدت باشد؟ وحدت منکر بین فاسقان حاصل تفرقه بین مومنان است. اصل وحدت و وفاق در صفات حق است. آنقدر که موجودیت با صفات الهی همخوانی دارد. در وجود یک حق جمعند و ان حق الله است. نورش را نشان میدهیم نوری دیدی دنبال کن. خدا میگوید تلاوت کن یعنی از درون خودت بخوان. تلاوت اصلی از درون است. پس تلاوت بیرون به چه معناست؟ تلاوت خدا چه معنایی دارد؟ تلاوت خدا جواب تلاوت درون ما است. اگر تلاوت درون نباشد تلاوت خدا بی اثر شود. صدای درون را صدای برون آشناست. از درون محبت و فهم حاصل که عشق آید.و از برون خدا جان گوید و باز بر فهم افزاید این تایید آیت درونی است. آیت درون نباشد  انبیا بیرون کارگر نشوند. آیت محمد بر علی خواند و آیت علی بر محمد و آیت حسنین بر محمد خواند و برعکس. آیات او با هم سازگارند. (بالحق) آیات خدا و خواندن آن حتما حق است. پس چرا  بالحق گفته؟ خدا که غیر حق نمیکند؟ این حق حق بشر است نه حق خدا. خدا باید طوری حرف بزند ما بفهمیم. آن علم را باید نازل کند تا ما بفهمیم طلب ما از خداست. شاگرد کلاس حق طلب و فهمیدن دارد. استاد هم باید بفهماند آنگونه آیات را نشان داده که همه بفهمند. قرآن را باید در محض خدا خواند نه در محضر خود. در معیت خدا قرآن بخانی. او در حقانیت خود حق است. حقانیت تامّ مخصوص خداست. برای مقام حقانیت باید اطمینان داشت اگر فقط خدا باشد او در خود و با خود حق میدهد و حق میگیرد. تو هم توانی به خلیفة اللهی رسی باید به این مقام رسی با نفس مطمئنه. اگر حق بر زمین افتد حق را بگیری. خدا دید حق فهم و رشد بر زمین می افتد انسان آفرید تا بر زمین نیفتد. او در حقانیت خود به خود نگاه کرد از یک نگاه خود بر خودش نور فیض و رحمت جاری و انسان آفریده شد. دهنده حق او باشد و گیرنده آن انسان. این حق در حق در گردش است حق در حق، حق است. حقانیت در حقانیت حق است. تا آن حق را دریابیم. تو حقی و حقی به خود میدهی چیزی بیافرین تا این حق را گیرند و دانند. او در حقانیت خود حق است حق هستی حق ماست چون شفیق و خالق ماست. حق اولاد داشتن والدین است. آفرید تا حق آن حقانیت (رزاقی و ستاری و غفاری و ...) بر زمین نیفتد. فهم حقی بوجود آید. آن حق را دریابی  یکی اینکه او حق است و یکی اینکه ما دریابیم او حق است. فاصله بین این دو حق چیست؟ همین آیات و تلاوت است. خدا این آیات را توضیح میدهد. بین ایندو حق تعلیم و توضیح  است. پس این اشارات به ما هم هست. گر حقی و باحقی، دیگران ندانند طوری تلاوت حق کن که دیگران فهمند. دلیل معرفی امامان همین است. تا حق را معرفی کنند. آیات تلالو کنند منیت نیست اما یکی با حق است و یکی حق با اوست. جلو نفس را میگیرد تا با حق باشد. دومی به حتم است. حق دنبال علی است. مولا علی به آن مقام است. خدا خودش تجلی حق است. حق حقانیت خود را از خدا گرفته.  (حق یعنی موضوع اثبات شده) حق چیزی است که ثابت شده. خدا اثبات و دلیل تمام حقایق است. {وما یرید الله ظلما للعالمین} نیست خدا اراده کند ظلم بر عالمیان. یعنی اگر بخواهد ظلم کند خدا نباشد. خدایی که ظلم کند خدا نیست. اگر ظلم کند عالم کجا پناه برد؟ ظلم از نقص و نفس است. که در او اینها نیست. قصاص ظلم نیست اگر او مکافات کند برای حق دیگران و تربیت است. در قصاص ظالم بیشتر نفع برد. هر چه از اوست رحمت است. غیر رحمت همه ظلم است مریضی دیدی و عیادت نکردی ظاهرا فقط رحمت نکرده ای اما باطنش ظلم است بی تفاوتی اصلا در طریق رحمت نیست. بی تفاوت یعنی ظالم و مظلوم دیدی بی تفاوت بمانی این ظلم است یعنی رحمت نباشد بهره ای هم باشد هدفمند به نفسانیت است اما بهره هم برساند اما اصل رحمت نیست. هدفمند به نفس خود است خیر آنست که فیضی بی مقدمه برسانی. بی عوض و بی اجر باشد. او با این همه رحمتی که کرده چیزی نخواسته. این نماز هم برای خود ماست. تا بدانند ما با خداییم داعیان عالم ما را به رحمت دعوت کنند دقت کن اهل رحمت باشند نه بهره. اگر غیر رحمت باشد حتما نظری در آن است بهره را هم خواهی سعی در رسیدن به رحمت باش. ساعتی با اهل دل باش. اهل دنیا را ول کن با کسی باش که از تو بهره نخواهد فقط می خواهد به تو رحمتی رساند نفرمود برای کسی  برای همه فرمود. اگر کسی به کسی ظلم کند یعنی به تمام عالمیان ظلم کرده. عالم را متذکر شده. یعنی او توان غلبه بر همه دارد. ظلم به یکی رسیدن به مطامع خود است او که طمع ندارد سزد که ظلم کند؟ او که ظلمی به کسی نکند یعنی عالم و ذراتش چشم به فیض او دارند. همه به چشم فیاضی به او بنگرند. عالم به چشم او ذره است و ذره به معیت او در علو و خلیفه اش. همه چیزها آیت اویند اگر می خواهی آیتی از تو باشد در این جهان ظلمی نکن نامی از نمرود و شمر و فرعونها نیست. (تلک آیات) به (عالمین)  ختم شده. چیزها گرچه معرفند اما خود معرف خدایند عالم آیت است و در این هستی هزاران آیت است هم این آیات در یک آیت کل. خدا هم مقصد و مظهر آیات است خود خدا هم آیت است خدا هم نشان علم و معنا و محبت است. این نشان را در بی نشان قرار داده. این آیت عجب است. فهم را در نفهمی قرار داده آن نفهمی فهم را بفهمد ما خود آیت نبودیم زمانی آن آیت را به انسان نمایاند انسان خود را داند گر داند میشود مولا   علی. خبر از حشر و نشر خود میدهد این علی کیست؟ آیت را خوانند؟ یا آیت ما را خواند؟ اگر نشان و آیت از ما باشد باید آن را خوانیم. و تلاوت کنیم. اگر آیت از خدا باشد او ما را خواند علاوه بر اینکه خود را خواند ما را هم خواند. این آیت خود خود را فهمد فهم به فهم فهمیده شود. هر موجودی در آیت خود ناطق و معترف به مخلوق بودن از خالقیت الله است این آیت وجود ما آیت خداست برای سامعان گفتن تکرار است هر که خود را به کری زند در محضر عالمیان است و رسوا شود در محضر عالمان والامقام است و عالم تو را می فهمد فهم علی تو را میفهمد فهم حسن و حسین تو را میفهمد این فهم در اخر گوید چطور حسین فهمید و تو نفهمیدی در عالم فهم هستی وصل به عالم فهم هستیم آنگونه باشیم که لیاقت هستی است و آن روز نباشیم که حق نبودن و نیستی است اگر ظلمی است از ما و بر ما است. و از همنوعان است هر چه رحمت است از خداست رحمت را خود بدست گرفته و در ظلم ما را اختیار داده از پذیرش ظلم و رحمت اختیار داری در زیر ظلم رفتن از ظالم بودن بدتر است. ظالم عرضه  بهره گیری دارد مظلوم بی غیرت آن را هم ندارد. اگر بی خدایی یا ظالمی یا مظلوم. هر دو از هم بدتر از خدا یاد گیر در عین قدرت راحم باشی. ذره ای از حق دوستان نگذری وای بر کسی که خدا ندارد این است آیت نشان بودن نه ظلم کنی نه زیر ظلم روی اینچنین باشی آیت اللهی. از آیت تن به آیت عالم رسی نزدیکترین چیز به هر شیء خودش است. این آیت نزدیک یعنی خود را باید دریابی به عالمین رسی. عالم همه در توست تو آیت عظمای الهی هستی تو نشان نشانهایی این نشانها همه شناخت بی پایان است انسان هر لحظه خود را کشف کند خدا هر لحظه خود را تماشا کند هر انسانی تماشاگر خود باشد از علو و تعالی بماند. آنکس که تماشاگر خود باشد باید غایت و نهایت تعالی و هستی بوده باشد و  تنها خدا است اینگونه. او تماشاگر خود است ما باید در شناخت خود باشیم نه تماشای خود. رشد و تعالی برای ماست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۰ساعت 18:35  توسط استاد سید احمد نوبخت - دکتر سعید رضازاده  | 

آل عمران – 107- اما کسانی ک صورتشان سفید است پس در رحمت الهی هستند ایشان در آن جاودانه اند. آیه قبل شرح حال سیاه رویان بود اکنون شرح حال سفید رویان است. باطن واو اول آیه وحدت است. در این دنیا متوجه شوید تا سفید شوید واو حسرت زیانباران و توبه آنها.  واو افشا سر آخرت است. هیچ فرمانده افشا سر نکند اما خدا افشا سر میکند که در آخرت چه بر سرتان می آید. تا خفتگان بیدار شوند افشا رحمت خود میکند. (امّا) مرحله ای است این اما. زحمتها است. مقام و رتبه است که در تنزل سیاه رویان چه شد برآنها. هر کلمه خدا صعود و تعالی است و هر کلمه بنده نزول و تباهی. تذکر حال سیاه رویان است این روایت حال صاعدان. میگوید اما چه شد که انسان خلیفه خدا به مقام سیاه رویی تنزل کرد؟ اما چه شد که از حیوان هم پست تر شد؟ مورچه در مورچگی خود سفید رو است. اما به چه رسید که خدا را ول کرد؟ اما رحمت خدا چقدر است که در نزول بنده باز هم رحمت بر بنده دارد؟ از انسان خیانت از خدا امانت. خدا منت نگذارد. خدا وقت میگذارد بیدارشان کند. بت پرستی یا به عناد است یا بلاهت. اگر همه چیز تو درست باشد و در نهایت معرفت و علم و خدمت و همدلی و مهر و کمکرسانی باشی اما بت آنها را نپرستی خود شخص آنها را تابع نباشی مقلدشان نشوی هر چه گویند چشم بسته قبول نکنی تو را امانت دار نپذیرند و طردت کنند یا ب زندان و تیغت سپارند. حسین و حسن و صادق و باقر ها را برای همین به زندان و اسارت و غربت  و تیغ سپارند. (الذین) کیست؟ این الذین دنبال سبب بودند یا نسب؟ سبب. با خدا بودند و کسی شدند. بی خدا کس نشود. با خدا شخص به شخصیت تبدیل گردد. دائم در طلب او بودند. خدا خواستند هر لحظه که نعمت آید نظاره بر ناعم کردند نه خود نعمت. نعمتش شیرین اما خودش شیرینتر. خود خدا منشا کسب و فیض و حلاوت و عطا. نعمت او حلاوت به دهان آورد خودش حلاوت به جان آورد. می خواهی دهانت شیرین شود به بهشت برو میخواهی جانت شیرین شود در آغوش خدا برو. شهد هستی در وجود یافتن به خدا است نعمت خورنده دهان خود شهد دهد کسی در بهشت محصور باشد و کسی بهشت در او محصور باشد. بهشت در حسین محصور است یا حسین در بهشت محصور؟ نعمتها گذرا است و اثر شکر با خود دارد. اما منعم ماند و شکر دیگران هم آرد. اگر در بیت الهی باشی شکرگذاران تو را هم با منعم همراه بینند و شکر بر تو هم گذارند. که تو با که هستی؟ ما را سربلند کردی محمد انسان را سربلند کرد که تا قاب قوسین او ادنی رسید و ملک بدان راه نداشت. همه صعود محمد دیدند. از این نزول دنیا صعود کرد محمد. ملایک اگر من به جای ایشان بودم خاک در دهان میریختم. کسی با نعمت کس شود و کسی بی نعمت هم کس است. همسر ایوب در نعمت و بی نعمتی با ایوب ع ماند. نعمت خدا بر کاسبان نام است و نان. نعمت خدا بر عاشقان امتحان است و بلا. نعمت خدا بر معناییان معنا است و مفهوم و در هر لحظه تجلی آن. کسی به این مرحله رسیده باشد خودش کوهی از معنا شود. جهانی از معنا از او سرازیر گردد. خود را زیر منت فاسقان قرار میدهید یا  به زیر معنا و تجلی معنا از الله؟ چطور که دو شربت را مخلوط کنی طعم تازه ای حاصل گردد، اگر معنی کلام خدا را با کلام دیگرش مخلوط کنی مفهومی بدیعتر پدید آید. عالم باشی، فرصت برای سرکش نفست هم نماند. هر معنی از صفات او معنی انسان کامل هم هست. این معنی خود انسان هم هست. که میتواند به آن صفات رسد و با خدا کسی شود. این الذین این کسی شدن ساخت شخصیت است در ابتدا شخصی هستیم. شرط آنست که در آخر کار شخصیتی شویم. عبد باشیم یا عبد الله؟ کسی از خدا به کسان دنیا رسد و کسی از کسان دنیا به خدا رسد این دومی شرط است که در داخل دنیا به صعود رسی و شخصیت علی ع را کسب کنی. ابیض و سفید رویی مثال است و نه تمام وجه و وجهه مومن. وجه مومن عین شب است در پوشاندن گناهکاری دیگران (برای تربیت) و روز است در زحمت رسانی و انعکاس نور معرفت. سفیدرویان آخرت. عالم با عمل هر چه نور گرفت به معل خود متجلی و انتقال دهنده به دیگران شود. به عمل عالم یک نوری دیگر تجلی میکند. حسین رحمت خدا گرفت و به عمل خود در گودال نوری دیگر از عمل خود پدیدار کرد. حسین بنده محتاج خداست درد میکشد و فرزندانش اسیر و کشته شدند. زجر را حسین کشید یا خدا کشید؟ حسین رحیم باشد معنای دیگری از رحمت خدا می آید. حسین را بکشی نفرین هم نمیکند. خدا را بکشی آن هم نفرینت نمیکند. حسین در گودال رحمت را معنا کرد یا خدا؟ خدا. خدا صبر کرد تا حسین رحمت را معنا کند. خدا بود که می توانست حسین را نجات دهد و نداد. حسین را خدا نجات میداد رحمت بر حسین بود اما ترحم بر حق انسانها نمیشد. تبعیض نکرد خدا. عدالت کرد و بخشش رحیمانه اش از حسین بازداشت. عدالت خدا بر تحقق معنی خون بر شمشیر پیروز است. حسین را کشتند اما شکستش ندادند. معنی شکست نخورد. اگر خدا صبر نمیکرد بر کشته شدن حسین معنی حسین شکست میخورد. حیوانات میدانند برای خورده شدن آفریده شده اند و تمام تلاش خود برای بقا میکنند میدانند ضعیف باشند از بین میروند. آن آهو در آن قربانگاه لذت قربانی شدن برای بقای شیر قوی را دارد. شهید کشته میشود اما لبخند دارد چون لذت قربان شدن برای خدا را میچشد. در راه مرام الهی لذت دارد قربانی شدن. سفیدی نور را بگیر و صفات نورانی را پذیر. نه تکبر کند نه طغیان. اینها خود خود را منور ساخته اند. این نور را عطای دیگران کنند. نورانی اند یعنی صاحب نور و بصیرتند و انوار را به نور خدا شناسند سفید رو باشید یعنی در خود لکه نیندازید. لکه از آینه وجود بزدایید. هر که اتهام زند حتما سیاه رو و ظلمت است. اتهام لکه انداختن است. آینه را سیاه کردن است. عالم را به ظلمت بردن است. هر که تکذیب مومن کند او سفید است؟ کسانی میگفتند هر کس مرا قبول نکند حتما از اهل جهنم است. این را نبی نفرمود. هر کس خود را تعریف کرد نور نیست. هر کس درد را به امید نور و انوار دیگر به تو رجوع کرد او نور است. هر کس امید را از تو برداشت و گفت بیا خودم به بهشتت برم آن ظلمت است. صورت و وجه کافران و منافقان تیره و نفرت و کینه است. صورت مومن جذاب و عطا و مهر و نور است گاهی صورت را نوردهی کنند تا جذاب باشد آرایش چهره کنند تا خباثت باطن از بین رود. نور از درون باید باشد نه برون. عین است فاصله نیست این نور در عالم هست و عالم از نور او در نوردهی است. (فی) هر چه ظرفیت گیری باز جا داری. ئاین فی نه اینکه او دهد فاصله نیست. حال است هر لحظه است. این در دریافت و رشد ماست نه عطای او. این رشد است این توجه او هم که داده باز از رحمت اوست. منظر مقدم بر نظر است. در رحمت الهی کسی رود و تنش به دریا خیس کند و کسی هم رود و در دریای رحمت الهی مستغرق شود و شنا کند و از دریا شود. قطره تنها خشک گردد اما قطره به دریا رود رطوبت دریا از قطره است (اندک) و رطوبت قطره از بی نهایتی دریا است و ناپایان. تو نیز در رحمت الهی وارد شوی صاحب رحمت میشوی. خود نیز در دریا میشوی و جزوی از دریا میشوی.  قطره وارد دریا شد دریا شود. تا جان داری وصل شو. تا وصل شدی بگویی تو غنی هستی من فقیر بده در راه خدا.وصل شده این فصل است. سر حسین را در گودال بریدند یا سر خدا؟ تا خشک نشده ای وصل دریا شو. این است آن رحمت. قطره بودی و الان به تخت خلیفة اللهی رسیدی. آینه بودی الان نور به آینه ها دهی. رطوبت دریا با خود داری. فیها ؛ ها ضمیر رحمت الله است نه ضمیر بهشت. سفیدرویان نیست بودند وفانی  حالا اینها قطره ها شده اند و باقی. قطره ها دخل فیها شده اند. دو فی است در ایه اولی ورود است و دومی دوام.حالات است واعمال مداوم. داخل شدن اسان اما دوام سخت. همه در رحمت اوییم شرط آنست که ساکن خانه باشیم ساکن بیت الهی شویم تا او هست. علی اهلیت با خدا دارد و در خانه او داخل است. در داخل خانه خدا تولد می یابد و اهلیت دوامش در داخل خانه محمد است و ولایت می یابد بر فاطمه. تا او هست در رحمتش باشیم ما نبودیم و ما را خواست و آفرید حال چگونه باشیم و یارش و او فراق ما گزیند؟ خالدون. جاودانه به باغ و بهشت و نعمت؟ خالدون هم به رحمت و وجود رب. هر چقدر خدا هست و صاحب رحمت است. خوشا از نیستی به چنین بقا رسیدن. و حال داشتن که عقبه را ندانی و در آینده باشی و اینجا آن رحمت ازلی خدا بر تویی که نیست بودی مشخص شود. گر نور باشد و آینه ها آماده و شبی هم نباشد این نور جاودانه است. نور جاودان و ظلمت موقتی است. کلامش در معنی معنی جدید دهد نور و جاودانگی در رحمت. ظالمان یا خواهند جلو نور رابگیرند یا عوام را به ظلمت برند. چگونه خدا را به ظلمت برند؟ چگونه علی را تیره کنند؟ چگونه حسن را در پرده کشند؟ به اتهام زدن. هر وقت هم مصلحت دانند جان ایشان بگیرند. اولی (جلو نور را گرفتن) میسر نیست. شهید هم کردند حسین را و اول کارشان اتهام بدعت و خروج از دین زدن به او بود. حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است.  مگر به بلاهت عوام از امام نور را گرفتند اما نور امام درونی است. یشر را به ظلمت میبرند به راحت جان طلبیدن. بحث خوراک  و پوشاک باشد راحت میشود مردم را گول زد و خدا را از آنها گرفت. ظالم سیاسی کاری میکند ملت محتاج نان شب باشد تا به لقمه نانی اینان را مطیع کنند ملت گرسنه عامی حتما خدای خود به درهم و دینار فروشد.  فقر از دری آید ایمان از دری رود.  این در شان عوام است نه خواص.  گر نور خواهی باید خود محقق باشی. کلام خاص علی را که به خواص گفته آنها را کشف کنی.  یا علم از عالمان به تحقیق بگیر و از فاسقان لحظه ای مباش و  با آنان مباش. گر تقرب خواهی. در صعود باید از دنیا و جان بگذری. هیچ راحت جان نخواهی مگر به قدر قوت و خفت نیابی. برای ثروت اندوزی آینده فکرت را هدر نده. فقط امورات رفع کن. مورچه ها در مورچگی خود در تلاش اند و سفید روی اند و خیانت نکنند در غذای خود و اجتماع خود یکرنگی دارند. انسانها در انسانیت خود در سیاه رویی هستند از خیانت. غفلت از آدمیت. گچ سفید است بلکه سفید هم کند عالمان نه فقط نورند که نورانی هم کنند. نور خدا بر خواهش ما افتاد نوری از خواهش ما بود و نوری از خدا بر این خواهش افتاد. نور پیدایش حاصل شد. نوری دیگر از خدا در تربیت ما افتاده به عقل و نبی و ولی. نوری از خواهش ما بر او افتد از این دو نور نور رویش حاصل آید. نور خواهش ما و نور پیدایش از او و نور خواهش دیگر از ما و نور رویش از او. رویش همیشگی به شرط خواهش همیشگی از انوار الهی. و این است جاودانگی. لذات بهشت جاودانه هست اما کم است برای فهم انسان. جاودانگی چیست؟ وحوش جاودانه نشوند چون فهم ندارند بالندگی مداوم انسان و خلقی و نوری از تو پدید آید این است ابدیت انسان. این انسان پایانی ندارد خدایی که در ازل آفریدمان سزد خود را به فنا فروشیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۰ساعت 18:33  توسط استاد سید احمد نوبخت - دکتر سعید رضازاده  | 

106 آل عمران – یوم تبیض وجوه و تسود وجوه فاما الذین اسودت وجوههم اکفرتم بعد ایمانکم فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون- ضمیر گوینده (اکفرتم بعد...) کیست؟ چه کسی اینگونه پوشیده سخن میگوید؟ یوم چیست؟ کدام روز است؟ نه دنیاست نه آخرت. این یوم یعنی روشنایی فهمیدن. زمانی که پرده ها کنار رود برای عده ای همین دنیا و برای عده ای در آخرت. آن حالی که خود انسان میفهمد و از جهل به روشنایی علم پا میگذارد. اعمال انسان رسوا است. عاصی همه جا رسوا شود چون با خود دارد آن علامات را. آتش و حرارت را با خود دارد. جهنم با خود همراه آورده اند. عاقل آنکه آن فهم و نور را در این دنیا جوید و یابد. اگر ائمه اهل هوس بودند ما آنها را قبول نمیکردیم. کل لذت جویان رسوایند. معنا جویان و معنا پروران در درخشش و تلالو. یوم نسیه نباشد. یوم نقد است. الان که فهم میکنی. اگر بفهمی در روز و نوری. بهشتی شدن ابتدای راه زحمت کشیدن است نه عیش و تنبلی. بهشت میبرند تا کار را به احسن انجام دهی. عاشق چه؟ اهل معنا چه؟ رکسی هم به فکر هوس حلال نبوده چه برسه به هوس حرام. خودش نور و معرفت و فرقان است. شناخت با او ممکن است. خود را شناس و خود هم شناس باش. خودت خورشید باش. خودت طلوع کن. روز با تو معنا شود. معرِّف باش نه معرَّف. بی تو گویند شب است. بدون امام زمان شب است. عالم در ظلمت است. (تبیض) بعضی روی ها سفید است. یا تابان است. سفید نور را گیرد اما نگه ندارد و تاباند. بعضی روی ها سیاه است نور گیرد اما روشن  نشود و نیز نتاباند. در خود فرو برد اما فایده نرساند. سیاه در شب یا روز سیاه است. سفید در شب سفید است و در روز سفیدتر. مومنان در شب ظلمانی دنیوی شهوانی ظالمان، میدرخشند. در روز ضیافت الهی (قیامت)  روشنترند و واضحتر. صورت چیست؟ جمال حاضر نیست.  بلکه حقیقت اعمال وو صفات و نیات انسانی است. وجهی که انسان دارد سیرت و شخصیت اوست. مومن آنکه شخصیت الهی انسان از خود بسازد. سیاه شهوانی خیر گیرد اما به کسی نرساند. نور بگیرد منعکس نکند. خیر خدا ببیند و خیری به کس ندهد. ائمه ما خیر را گرفتند و به همه دادند. ظالمان گر خیری هم بگیرند به کسی ندهند و برای خود اندوزند. کسی گوید چرا امام حسین حرّ را بخشید. مگر می توانست حر را نبخشد؟ اگر نمی بخشید الان نامی از حسین در جانها نبود. اگر شخصیت حسین را نفهمیم و برایش لباس سیاه بپوشیم شعار بی شعور داریم. اگر کسی متوجه گناه خود شد و شخصیتی الهی از خود ساخت او را نبخشند؟ آیا به نبخشیدن حر، حر اهل عذاب میشد؟ یا به صرف بخشیدن شمر (امام حسین بدون اینکه شمر توبه کند او را ببخشد) شمر اهل نجات است؟ اگر کسی به ما ستمی کند و عذر هم نخواهد و بر ظلمش اصرار هم داشته باشد و ما هم بخاطر محبت عام خود او را در دل ببخشیم آیا این ستمگر اهل نجات است؟ اگر از ظالم بگذری ظالم تا خود متوجه خود و ظلمش نشود بخشیده نمیشود. نه بخشیدن مهم است نه رفتن به بهشت و جهنم، فقط فهمیدن مهم است. باید خود را بخشوده کرد. اگر ما خود را لایق بخشیده شدن کنیم اما صاحب حق ما را نبخشد ظلم بر هدایت و طریق معرفت و تربیت شده و برعکس. اگر ما خود را لایق بخشیده شدن نکنیم و صاحب حق ما را ببخشد باز هم ظلم بر تربیت و هدایت شده است. اگر ظالم توبه و اصلاح کند و مظلوم او را نبخشد جفا بر هدایت شده. مظلوم باز هم بر طبل جهالتش میکوبد. این است راه حسین و تشیع واقعی. امام حسین (ع) حر ساخت. سفید رویان انعکاس رحمت الهی هستند. سیاهرویان قابضان رحمتندو بخیلانند که به دیگران نرسد. (فاما) نفرمود فقال: گوینده مستتر است. سفیدرویان و اینه های صفات الهی به افتادگان و سیاهرویان بطور مستقیم و روشن نگویند تا خرابشان نکنند. و خود فخر نکنند. وجه و رویشان سفید استاما کلامشان مستور و پوشاننده. رسوا نمیکنند. در عطا به دیگران روزند و در پوشش عیوب آنها شبند. یک علت اینکه خانم فاطمه س لیلة القدر است همان پوشش و ستر است. او عیوب انسانها را پوشش میدهد به رحم و مروت خود. کافران و منافقان برعکسند و عیوب دیگران و خیر خود را فریاد میزنند. نسبت به خیر دیگران و عیوب خود شبند. مبلغان الهی با نگاه و عمل خود  و به نیت اصلاح گویند و نه به حرف مستقیم. در جامعه ای که تبلیغ دین زیاد اما نکبت همه جا را گرفته، یا عوام هوسرانند یا مبلغان کم عملند. تبلیغ به عمل است نه لسان. ظلم ریشه آدم را میکند از ظالمان عالم اثری نیست. خدا فرماید من به آن ظرفیت خلقت و رحمت وهدایت و حمایت رحمت و پرورش در معیت چه شری شدی ای انسان و اسفل از خر و رسم خریت و خران ماندی.انسان یک خر باشد خوب است تا اینکه وارد عالم خریت شود خریت یک آیین است  خریت یک شخصیت ماندگار مکسوب است آیین نفهمی است.  کافر به من شدی یا خود؟من کی پوشیده بودم که تو انسان مرا نمایان سازی؟ تو پوشیده بودی و من دیدم و عیانت ساختم حال میخواهی من و آیات مرا کافر شوی و بپوشانی؟ احمقی در نیمروز تابان بر بام شد چشمانش به دو دست پوشاند و گفت خورشید مُرد!  تو خود به خودت کافری و حود را پوشانی. (بعد ایمانکم) تو آن همه لطف دیدی و چشم بستی انبیا را فرستادم پس با چه برهانی کافر مانده ای؟ کفر ما اول است. زمانی نبودیم و ذاکر خدا نبودیم.  چرا خدا قبل از خلقت خلق کردن را آغاز نفرمود؟

در عالم فهم یک زمانی فهمیدیم خدا زمانی به دید خود دید که ما می خواهیم بیاییم و ما را آفرید در آن پوشش و در کفر خود بودیم بعد از آفریده شدن ایمان آوردیم و ایمان معنا یافت. هر که از اول درون خانه باشد نگویند فلانی برگشته. اصلا هم نگویند که در خانه هست چون همیشه بوده. پس در حتم چیزی، ذکر موکد ایجاد شک و معنای عکس کند. گر مدتی برود و باز آید گویند آمده. ایمان هم چنین است. هر که معیتش از اول با خدا بوده  ایمان برای او چه معنایی دارد؟ ایمان غالب ما بعد از شک است. اصل ایمان در یقین است. همین که انسان دانست که هست حتما یقین هم دارد به خالق. انسان آویزان بی حس که میداند وجود دارد و میداند قبلا وجود نداشتتته. از حضوررر خود به یقین میرسددد خخخالقی باید او را آفریده باشد. زززمانی نبوده و بعد بوده خالق را میفهمد. اگر همیشه با خدا باشی ایمان چه معنایی دارد؟  اصل هستی را او خلق کرده. گاهی زمانی مشغول دنیا شوند و برگردند به خدا.  علی کی از خدا جدا بوده که الان مومن شود؟ فذوقو العذاب بما کنتم تکفرون : ف: مرحله ای از مراحل تربیت است نه عذاب آنچه کسب کرده اید. ببینید خودتان تحمل آن را دارید؟ تا دانید دیگران چگونه شما را تحمل کردند. ذوقوا. یعنی از کاسه خودتان اول بچشید نه از کاسه دیگران. چشیدن برای اقرار است. اول از اخلاق خود بهره ببرید. ببینید مزه خودتان چیست؟ حساب اعمال خود کنید تا برای آخرت نماند  آنجا میل است اینجا بو. خوشا به آنکه که عمل خود را به حیات چشد و نقص آن را رفع کند. ذائقه و مزمزه قبل صرف است.  به دنیا بچشید و جبران کنید. آنچه داخل غذای خود انداخته اید ان را بچشید. بر این کفر و آتش جهالت خود چه جانها  سوخته؟ دیگران را عین خود بدانید. آنطور که خود را آزاد می خواهی آن هم آزادی می خواهد. تو حق نداری نظرت را تحمیل کنی.  سفیدرویان در عطا و کرامت روزند در گفتار شب اند. روز پوشش نمیشود و شب پوشش کردن فایده ندارد. گر سفیدی بدان ظلمتها به سراغت آیند. اگر نور تو اکتسابی است ظلمتها تو را می پوشانند (اهل تقلید) اگر نورت لدنی و درونی و الهی است آنها را رسوا کند خودت روز باش. نه اینکه در نور باشی. کدام ظلمت است که نور بر آن غلبه نکند؟ تمام مومنان را آورد و تولد آدم گرفت هدیه جشن تولد را علم و اسماء الله قرار داد که بشر متوجه شود آیا سزد بر این جشن ستر و کفر قرار دهی؟ اول آدم را بدون پدر مادر آفرید از همه مهربانتر به آدم منم ببینم دنبال سبب هستید یا نسب؟

 


برچسب‌ها: آل عمران, تفسیر, حکمت, قرآن
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۰ساعت 18:32  توسط استاد سید احمد نوبخت - دکتر سعید رضازاده  | 

105 آل عمران – نباشید مثل کسانی که متفرق شدند و اختلاف پیدا کردندبعد از اینکه آمد انبیا را نشانه های آشکار و ایشان برای ایشان است عذابی بزرگ.این چند آیه برمیگردند به آیه 102 و فراز اتقوا الله حق تقاته. حق تقوای الهی چیست؟ او پرهیز کرد از اندرز ملایک در مورد نیافریدن انسان. ما نبودیم و او ما را دید و محبت کرد محب ما شد. حق تقوای الهی در اینست که نعمت داد یا نداد شاکرش باشیم.  واو اول آیه احتیاط بعد از بهبود است. بعد از اعتصام به حبل الهی و امر به معروف و خیر، الان که خوب شده اید حالا مواظب آینده باشید آیه پیشگیری و آینده نگری است واو نسخه است برای خود و همه مخلوقات اینها در آیه 102 آمد. فقط بخاطر شما آفرید  ما را برای ما آفرید ما بدانیم و فهمی در عالم باشد انسان حکیم و فهیم را برای خود برگزید شما باشید برای او فقط. لا تکونوا، نباشید یعنی باشید. بودن و هستی اول است نباشید یعنی در نیستی نباشید. یعنی در هستی باشید. معامله گر نباشید حکیم و عاشق و علیم باشید. کاسب نباشید مزدور نباشید طالب دیگران باشید نه اینکه فقط طالب بهره خود باشید. گر خدا فقط بهره خود میخواست شما را نمی آفرید. طالب همه باشید طالب دیگران و طالب دیگران دیگر. هر که طالب دیگران باشد راحم است. هر که طالب دیگران دیگر باشد حکیم است خالق است مربی است طالب نسلهای بعدی باشد به فکرآینده آنها باشد انگار آنها را خلقی نو میدهد آنها هم که میخواهند پا بدنیا گذارند می آیند تا این کلمات و حکمات و گارها را ببینند و انجام دهند. حکیمان چیزی بینند که اندرزگویان آن را ندانند. اندرز ملایک را خدا قبول نکرد ملایک آن را نمیدیدند آنچه خدا آن را میدید. تو هم خلیفه خدایی باید چیزی از آینده ببینی که دیگران را توان دیدنش نیست. آنچه نمیبینی را باید ببینی. او ندیده آفرید و ما هم طالب نیامده ها باشیم. تدارک نسلهای آینده کن به حکمت. حکیمان نسل آتی بپرورند و هم حاضر. این نسل تربیت پذیر باشد آن نسل نیامده طالب است. این همان چیزی است که حضرت علی ع فرمود من بودم قبل از آنکه آفرینشی باشد. در حکمت و معرفت زمان مطرح نیست. همه چیز هستی است نسل آینده هم میخواهد بداند علی و محمد کیست؟ خدا کیست؟ برای انتقال این حکمت هم نیاز به کسانی است. تربیت شدگان حال امر را به آیندگان میرسانند. اینها انتقال دهنده فهم و حکمتند.نسلی آیند که طبق تربیت حاکمان رشد یابند. (لاتکونوا) نباشید مثل شیطان. نباشید مثل جدتان که از بهشت رانده شد به طمع. نباشید مثل الان خود. بالاتر روید هر بار. افضل از قبل خود باشید. آیندگان در پیشرفت و سودند هر لحظه والاترند. چگونه میتوانید از آیندگان برتر باشید؟ هر نسلی در جهان آید علی و محمد  واولاد معصوم بالاترین هستند.  چرا؟ آیندگان سبقت از شما ربوده اند؟ وای بر حال پدری که فرزندش از خودش حکیمتر باشد.وای بر کسانی که از شاگرد خود عقبتر روند. وای بر حکیمی که از حکمای آینده پایینتر باشد. حکیم اگر پول گیرد و یاد دهد ارزشش همان پول است. پیامبر برای رسالتش چیزی نخواست. آیندگان هر چه باشند بدهکار حکیمان سابق اند گویند کسی بود که چیزی نگرفت. پیامبر مزد رسالتش مودت است با امت.قل لا اسئلکم اجرا الا المودة فی القربی. محبت اینست که اصا وابسته نباشی. مقام محبت را هر کس بداند از همه قید و بندها رها گردد. وابسته نبودن رمز محبت است. کسانی از غیبت امام به حضور میرسند. به هیچ جایی وصل نباشی. محمد و علی و خدا در این نفس و درون و باطن خودت است. محبت یعنی وابسته نباشی تشویقت کنند. وابسته نباشی امنیتت دهند وابسته نباشی حتی حرفت را قبول کنند وابسته نباشی دوستت داشته باشند محبت خالص. این حکیم حتی اگر در گذشته هم زیسته باشد از آیندگان مترقی برتر است.  این حکیم از سابقون است. پیامبر در سطح فهم مردم جاهل 1400 سال قبل حرف میزده. بی مزد گفته. برای دنیا نگفته خدا از محبت به محمد داده. محمد چه ها که نگفته. پیامبر سابقون است. منفعت طلب نباشید. اما اصلاحگر باشید. رشد و تربیت طلبان باشید. (کالذین) چیست؟ کمی تشابه کمی نفسانیت. مانند آنها نباشید. تفرقه کجا حاصل شود؟ جایی که محبت نیست. وحدت باعث اصلاح است. اگر شباهت از چند شروع و در چندین جمع گردد  امر مشتبه شود چه ناظر چه منظور. رفع آن برائت است.  اگر شبیه به بدان نباشی برائت است. شبیه نامردان نباشید. در عبادت هم می خواهی خالص باشی تو چهر رکعت می خوانی منافق هم چهار رکعت میخواند. ما همه عین منافقان هستیم به  ظاهر واعمال و حرکات. اما نیت قلب فرق دارد. فرقان عمل مومن و منافق در نتیجه است. همیشه در عبادت و ایثار نتیجه را ببین. گر شباهت دارد به نتیجه عمل منافقان حذر کن. تفرقوا و اختلفوا. تفرقه ضد اجتماع است اختلاف ضد اصلاح است. انسانها در اخلاق متفرقند در سلیقه ها متفاوت. از این انسانها باید به صلاح و وحدت آییم. بتوانیم کنار هم جمع شویم و به صلح رسیم. به مقام خلیفة الله برسیم. در زمان عیسی مرده زنده میکرد شاید به مصلحت نبود که به کوهی اشاره کند و از آن کوه هزاران انسان خلق گردد. مقام خلیفه خدا عظمت دارد. خود خود را باید خراب کنیم و از نو درست کنیم. اصل آنست که خلق خود را حین ساخته شدن ببینی. خلق شدنت را مرحله به مرحله ببینی. آدم یکدفعه دید خلق شده و موجود است. مولا علی خلق شدن خود را  هم دیده.  علی را بر ولایت نصب کرد و فرمود این علی از پس ابتلائات بر میآید. اختلاف در شریعت است و این جزئی است. تفرقه در طریقت است و این کلی است.  اختلاف در سلایق مفید است. اختلاف در شرایع خطرناک است و منجر به تفرقه گردد. مسلمان خون مسلمان را حلال میکند و خون هم میریزند از این باب تفرقه است. اختلاف در طریقت منجر به خونریزی شود. تفرقه و نفاق را از ظاهر نمیتوان تشخیص داد. خدا و طاغوت همیشه در تفرقه و عدوانند. اختلاف بین برادران هم ممکن است. اگر اختلاف رفع نشود منجر به تفرقه گردد. نمرودیان همیشه در آتش تفرقه دمیده اند و اختلاف شعله ور کنند. اصل تفرقه مرام انسانها است. اصل تفرقه وابسته به نیتها است. اختلاف در جمع محرم و نامحرم است. احسان زیر مجموعه خیر است. عدل هم زیر مجموعه خیر است. ایثار هم از خیر است. در کل همه اینها به خیر معنا یابند. تفرقه در مرام است.که با مرام الهی سازگار نباشد. اختلاف در اینست که دوستان خدا را دوست بداری اما گاهی با دشمنانش هم رفاقت کنی. تفرقه و اختلاف به چه چیز از بین میرود؟ تفرقه بین انسان والله با اصلاح نیت درست شود. اختلاف به چه از بین رود؟ به خلوص عمل. از نیت تا خلوص چیست؟ عمل عالمانه محققانه چاره است. تحقیق کنی و خودت یابینه عمل جاهلانه مقلدانه. میخواهم به خیر ابتدا کنم و محبت یکطرفه را انجام دهم. بدان و عمل کن آن چاره تفرقه و رفع اختلاف است.  (من بعد ما جائ هم البینات) انس خواب است وخروس بیدار. این رسوایی آدم است. از بعد از آنچه آمد؟ حکمت و فکر و سرگذشت دیگران آمد. خلق و نوازش آمد. سرگذشت ظلمانی خود هم دیدی و تمام آیات روشن را که به فهم روشن شد دیدی. بدی کردی بدی آمد. خوبی و معروف کردید خوبی دیدید نشان واضحتر هست؟ بینه. محبت خدا آشکار است. بینه به بیان رساننده است. ایات بینه ان است که خود آشکار است. آیات دیگر را هم بیان میکند. جمال و کمال ما آشکار  محبتش آشکار معیت او با ما مشخصو پس چه چیزی است پنهان؟ خدا ظاهر است.  آشکارترین است او. هر که بیند و نداند خود را به جهل زده. آیات را ندیده گرفته. جائهم: آمد ایشان را. یعنی بر سرشان مثل باران پیاپی آمد. اینآیات بر سرت میریزد بیدار شو. تا تو بر سر عالم آیی نه اینکه عالم بر سر تو آید. عالم عالم حرکت است. تو بر وقایع واقع شو نه اینکه وقایع بر سرت آیند تا بیدار شوی. تو حاکم عالم باش تو عالِم عالَم باش تو بیدار باش تا عالَم معلم تو نشود. اگر عالِم عالَم نباشی عالَم عالِم تو میشود. وای بر آنکه خران بر او چیزی آموزند. گرخود خودی تو باید طلوع کنی بر روز و صبح.تو بر خورشید طلوع کن. روز و شب به طلوع تو وابسته باشد نه به خورشید. چگونه ممکن است که موجودات دیگر به انسان ایت شوند خود انسان بزرگترین آیت است.  ایشان آنهایی که خود خود را نساخته اند مستحق عذابند واو نزول و سقوط درماندگان. در آیه قبل فرمود اولئک هم : یعنی مخلوقاتی که از اخلاق خود به فلاح رسند. اینجا فرمود اولئک لهم. یعنی عذاب عظیم خلق خود. خلق خود را به عذاب تبدیل کردند. یعنی اینکه ما انسانها که به محبت خالص خدا آفریدهخ شده ایم و بدون چشمداشت برگزیده خداییم این خلقت خالص خود را به چیزی پست تبدیل کنیم و کاسب محبت شویم. خیر از خدا دو وجه دارد. الف – مظهور بودن خیر   ب- مدفون بودن در جان بشر. خیر خدا در جان ما مدفون است چون گنجی و ما باید آن گنج را آن دانه را بکاریم و ثمر دهد. عذاب این است که ندانی ندیده محب شدن یعنی چه.  به دیده ها دل بستن کار وحوش باشد. شرط انسانیت آنست که ندیده محب شوی. اگر آن را ندانی حتما در عذاب خواهی بود. از تفرقه جدال آید. از دشمنی و کینه اختلاف آید. اگر اختلاف سلایق در داخل وحدت باشد حل میشود. درمان هم هست. اما تفرقه از کینه و عدوان و حسد آید. عذاب آنست که آن نباشی که باید باشی. یا آن باشی که نباید باشی. نعمت آنست که آنگونه که باید باشی باشی. آنی باشیم که خدا دیده و آن نباشبم که خدا رو از آن برگردانده. ما آن باشیم که در حسین آن دیده نه آن باشیم که خود را به ندیدن زده. نعمت دانستن اوست و عذاب ندانستن او. عذاب عظیم چیست؟ اینست که رحمت عظیم خدا را نبینی خدا تو را آفرید تو آن نعمت بی منت و بی چشمداشت و محبت خالص او را ندانی. گرگ وخر گله دارند انسان امت دارد. آنها در پی غذا در وحدتند برای خوردن. انسان برای خوراندن و فهماندن در وحدت باشد. نه خوردن و لگد به دیگران زدن. گله ای که در آن وحدت غذایی باشد بهتر از امتی که در آن نفرت خود خواهی. وای بر امتی که خران در آن والاتر باشند. سگان وفاداری به نمایش گذارند و امت مسلمان جگرخواری خیانت قتل غارت . خوشا بحال امتی که ولایت بر ملایک کنند


برچسب‌ها: اسلام, امام, محبت, نوبخت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۰ساعت 18:26  توسط استاد سید احمد نوبخت - دکتر سعید رضازاده  | 

104 آل  عمران – ولتکن منکم امة یدعون الی اخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون-  این آیه وحدت و حفظ وحدت است و جامعه موحد و در وحدت با هم. در ادامه آیات قبل که در مورد حبل الهی صحبت شد نتیجه این حبل رسیدن به امت واحده و وحدت جامعه است. در جامعه ای که وحدت در آن است مگر میشود خیر نباشد و امر به معروف و نهی از منکر  نباشد؟ اگر یک جان باشیم اتحاد در آن است حین است و حال و زمان بی زمانی. این باید (ول) نه امر بلکه تنها راه را نشان میدهد. اگر میخواهید به "امت" برسید و واحد شوید این آیه راه را نشان میدهد. سه تا درس است نه تکلیف. پذیرش کنید به فهم خود. امر به شریعت نیست. این باید، بودن در است نه بر. خدا میگوید در جانتان خیر است خیر به همدیبگر. این را پیدا کنید و تقویت کنید و رشد دهید. بزرگترین ابمونام آنست که نسبت به حاکم جامعه باشد. انسان بتواند او را امر کند و نهی نماید. خدا حکم نکرده فرموده خودتان باید چنین باشید. خواستن و محبت است نه تکلیف و اجبار  شما خود باید خیر را بخواهید و اجبار نیست بلکه به پذیرش معنای آن است. هر کس خود را داند هم نوعان را هم داند. اول و آخر اعتصام و حبل محبت و معنی محبت است. خدا برای چه انسان را آفرید؟ من نبودم که محبت کنم. در نبود من او مرا دید و محبت کرد و آفرید. پس محبت و شروع آن از خدا بود این یک دلیل محبت یکطرفه. محبت در ارزشها است. چیزی را که بدان ارزش قایلی برایش محبت میکنی. معنای اینکه خدا چرا به من محبت کرد و آفرید این است که من ارزشمندم که محبت کرد. اینکه ارزشمندم از چیست؟ از آن روست که من انسان میتوانم بفهمم و معنا را درک کنم ما از معنا بوجود آمده ایم چه معنایی در ماست که خدا بخاطر ارزش آن معنا به ما محبت کرده و میکند؟ انسان میتواند بفهمد و از فهم خود فهمی دیگر حاصل کند. مفهوم شده با خود فهم فرق دارد. هر مفهومی یک ذره از فهم است. خود فهم به معنا معنا یابد. خدا در ما معنا دید و قدرت فهم معنا را یافت. برای خدا فهم معنا ندارد چون او جهل ندارد او همه آگاهی و علم است. فهم برای انسان معنا دارد چون زمانی نمی فهمیده و جاهل بوده و زمانی به فهم میرسد و از جهل به علم وارد میشود. معنا را فهمیدن در حضور جهل معنا دارد. چون خدا معنا را در ما دید محبت کرد. خدا با آن عظمت معیت ما را برگزید و فرمود هو معکم اینما کنتم. ما چه کنیم در جواب محبت او؟ هر چه کنیم و به او محبت کنیم چون او در محبتش ابتدا کرده جبران پذیر نیست. محبت مادران هم جبران پذیر نیست از این باب است. چون ابتدای محبت از مادر است به فرزند. ندیده دوستش دارد. محبت مارد به فرزند جاده یک طرفه است فرزند به اندازه مادرش نمیتواند به او محبت کند. محبت خدا به بنده اش هم بی نهایت است. بنده درکی ندارد از آن محبت. اگر در صراط الهی باشیم ما هم باید از آن محبت توشه ای با خود داشتیم. فرمود روزی پنج بار حداقل بیا ببینمت. این قانون محبت است. با هم بودن و حرف زدن. ما هم اگر انسانها را برادران و خواهران خود بدانیم که به محبت الهی و بر اساس معنا و فهم معنا و محبت آفریده شده اند باید معیت دیگران را بخواهیم معیتی از جنس محبت خالص. ولتکن منکم: از هم نوع و هم جنس خودتان. نه از ملایک. از جنس بشر باشد تا هم دردت را داند هم لذتت. از این بالاتر آن است که این "منکم" یعنی از درونتان خبر دارد. یعنی امام. امامیب که از جانتان به شما نزدیکتر است. امام در مرتبه ای است که او حس میکند قبل از آنکه من حس کنم. او میفهمد قبل از آنکه من بفهمم. او میشنود قبل آنکه من شنوم. گر لذتی از فهم صدق و معنا  به من میرسد امام قبل از من میفهمد او همراه و همراز و همدرد شما است نه مرفه بی درد.  امت آورده نه فرد و ملت هم نگفت که ملت مرزبندی است و کشورهای مجزا اما امت واحد است و جهانی و بی مرز و همگانی. داعیان امر به معروف باید جمعی باشند از باب پذیرش مردم اگر ابمونام یک نفر باشد مردم قبول نکنند. اگر زیاد باشند و عملشان حرفشان را تایید کند مردم قبولشان نمایند. آرمانشان هم جهانی باشد نه در مرز محدود.  اگر ادعا کردند مرز ندارند اما عمل و حرفشان یکی نباشد اثر تربیتی عکس خواهد داد. آمران خیر باید نظران جهانی باشد و در خود هم نشان عمل باشد و جواب برای سائلان داشته باشند خود را در بوته نقد گذارند و بگویند نقدمان کنید تا شفافتر گردد.  خدا را باید از دریچه معنا دید نه از باب بهشت و جهنم. مبادا همه از خدا دلزده شوند. امت به جان است و ملت به کسب. ملت می خواهد مرز خود پول خود اقتصاد خود بازار خود... را نگه دارد. اهل بازار است. امت به جان است. حاکمان همه را ملت خواهند و انبیا و عرفا و صلحا و حکما همه را امت ببینند. انبیا می گردند و پایتخت ندارند عیسی و موسی و ابراهیم پایتخت داشتند؟ مهدی پایتخت دارد؟ دوره گردند. حاکمان جلوس و دربار و دروازه و خادم و ... کدام تخت؟ مگر خادم امت تخت استراحت و حکمرانی دارد؟ او میگردد کار بر زمین مانده سخت را بردارد. انسانها مرز میشناسند. ویروسی همه عالم میگیرد و مرز نداند آن ویروس در عالم جذبه و تلاش خود است. تو انسان در عالم جذبه و تلاش و خیر رسانی نباشی؟ یدعون الی الخیر: دعا از سمع است و فهم و سپس ادعا و تکلم. اول فهم کن بعد بگو. اینان صدای خیر شنیدند و اکنون خوانند. آنان که خوانند به خیر آنان در بین مردمند نه اینکه از آنان جدا باشند. آنان مردم را به خیر می خوانند. اصل خیر خود آنها هستند اصل خیر علی و ائمه معصوم ع است اصل خیر علما و صلحا و حکمای رهرو راه علی هستند.  خیر و عمل متجلی به عامل است. از خدا آشکارتر نیست او هم به متجلی شناخته شده است. خیر همان داعی خیر است. نه جای دیگر. خیر خود آن دعوت کننده است. داعی به خیر مقدم است. این داعی خیر باید خود در حد اعلای خیر و عمل به آن باشد. خود داعی به خیر باید عامل تام به تمام خیر باشد. گر آمر به خیری باید بدانی در کجایی. نجاست به تن مالیده  دعوتش به حمام تباه است. رطب خورده منع رطب نتواند. خیر به تفسیر خود  نیست بلکه به نشان است.  خیر سلامت دارد با خود. اتحاد و همدلی و یکی برای همه و همه برای یکی در خیر نهفته است. چگونه واعظی کاخ نشین بتواند موعظه شنونده کوخ نشین را داعی به خیر باشد. واعظی هم گر مرفه باشد باید به ایثار یا انفاق همرده مردم شود. خروس در قدرت و جمال سخاوتمند است دیگران را اهل و عیال را به دور خود بخواند و در آن قدرت دانه به دیگر طیور بخوراند حیف انسان که همه را بدراند تا خود خورد. یامرون بالمعروف.. امر و نهی چیست؟ معروف و منکر چیست؟ معروف قبل است یا منکر؟ کدام برای کدام؟ کدام روزی است و کدام درمان؟ خیر، مقدم است بر امر به معروف.  خلق ما و دید خدا به ما خیر است. بازگشت ما به خدا معروف است. انا لله این خیر است و انا الیه راجعون این معروف است. خیر اینست که بدانیم که ما را از محبت خلق کرده به معنا. در جمع حتی یک حسین را دید کلی دید و نتیجه را دید  دید که عباسی می آید و فاطمه ای می آید و محمدی و علی میآید. نتیجه را دید نه حدود و محدود.  خدا امت دیده نه ملت.  خیر اینست که نبینند و ببینی. محدود باشندو نباشی.  محبت ندیده محبت کنی این خیر است ابتدا کردن به محبت است خیری از ایشان ندیده به ایشان محبت کنی لقمه در دهانشان گذاری.  حاکم گوید من ظلم کنم و تو باید اطاعت کنی. یک عمر باید خدمت نمرود و فرعون کنی. یک بار بخواهی فکرکنی یا طرفداری خلقی مستضعف کنی یا حق کسی را طالب باشی یا از عدوان فرعون گله کنی سرت بر باد است. فرعون از چه فرعون شود؟ خود را حق داند. او هم خودش را حق و خیر میداند. ملت را هم نفهم میداند.  اما یک عمر به امام خیانت کنی گر قصد بریدن سرش هم داشته باشی نفرینت نکند.  اگر حُر باشی و راه امام سدّ کنی باز تو را می بخشد. خیر در خلق ماست. او ندیده ما را آفرید. از ما چیزی به او نرسیده بود. معروف اینکه خلق و خیری دیدی خُلق نشانشان دهی. اوصاف کریمانه نشان دهی. فاصله بین خالق و مخلوق خُلق است. اوصاف است اخلاق است. هم خود پرورانی. تو از یک نگاه خیر خدا بوجود آمده ای. امام حسین آن نگاه را پروراند به معروفی تبدیل کرد به عرفانی رساند  خیر خدا مخفیانه بود اما معروف حسین  نمایان. حسین آن خیر را نمایان کرد شمر آن خیری که به او شده بود را با خود دفن کرد. خلق او مخفی بود  انسان آشکار میکند. انسان خود خود را کشف میکند. آشکار و معروف میکند. منکر چیست؟ اینست که خیر خدا را و خدمت او را به تو تبدیل کنی به خیانت و جواب دهی به خیانت و یا بپوشانی میان مردم یا بازداری از فهم آن خیر. خیر پیش قدم شدن است در نیکی. مثل سلام کردن در تقدم است. خیر یعنی بدون مقدمه و زمینه به کسی نیکی کنی.  معروف پروراندن آن خیر است. منکر بی اعتنایی به خیر است. منکر کفران و بی ارزش کردن خیر دیگران است. گر توانی خیری کن گر نتوانی مدحی کن گر نتوانی مذمت کافران کن. گر توانی حسین باش گر نتوانی مادح حسین باش آن هم نتوانی رسواگر یزید باش. خیّران انبیا و ائمه اند و آمران به خیر و صالحان و عارفان و حکیمان. ناسیان اینها را فراموش کنند خود هم منکرند هم آمر به منکر. واعظان و خاطبان ناهی از منکرند. مادر همه ما خیر است و کارش تقدم در خیر. صیانت از جانب فرزند معروف است. اما تقدم به خیر از والدین است. تجلی محبت آنها معروف و عتاب آنها منکر و انکار خوبی آنهاست. در خیر خدا مقدم است. همه هم گر خوب شویم معروف است این. و در عرفانیم. بدان هم در منکر و انکار. خیر از آن خداست. انا لله و انا الیه راجعون. قسمت اولش تقدم خیر از الله است و قسمت دومش معروف و پروراندن آن از سوی انسان. اولئک هم المفلحون. ایشان ایشانند به قلاح رسیدگان. 4 تا واو در آیه است که به ترتیب برابری میکنند با دانه دادن و پروراندن دانه و حفظ از آفات و رسیدن به میوه. دانه دادن خیر است و پروراندن معروف و حفظ از آفات نهی از منکر و رسیدن به میوه همان فلاح. اولئک هم: نشان تربیت انسان به تلاش خود است. ایشان که خود را اخته اند انسانی که خود خود را پرورده است. فلاح نه در برون بلکه اول خودی ها. این است رمز امت واحد و نه تحکم و تفسیر به رای. خیر و فلاح اول و آخر آیه چیست؟ خیر در افتتاح است در شکافتن دانه است خیر و تکثیر و شکفتن آن. خیر به فلاح میرسد این را فلّاح انجام میدهد دانه خیر را فلاح به نتیجه میرساند خیر دانه است  و معروف کشتن آن و شکفتن آن ) اول فلاح خداست. در معروف باید صرف شود کار خدا نه معروف است نه مکر بلکه خیر محض است. معروف و منکر به قیاس انسانی است معروف و منکر در قاموس انسان است نه خدا. قیاسی برای خیر نیست چون شر در تقابل خیر نیست. شر آنجا بوجود آید که خیر آنجا نیست. جایی که خیر نباشد خنثی هم نیست بلکه شر است. قیاس خیر و شر به هم نیست. خیر بی قیاس است. خیّر هم بی قیاس است. باید کسی در خیررسانی بر او تقدم نداشته باشد. خیر از فلاح است فلّاح خود باشید خودتان فلاح شوید خودتان دانه درست کنید خودتان کار خیری ابداع کنید و پرورانید و به نتیجه رسانید و از آفات هم مصونش بدارید. خران کره ها را زایند و شیر دهند آن کره خر خر شود و این خریت به نوزادش دهد وای بر انسانی که دانه خیر دارد و آن را نپروراند یا بعد از سفید شدن ریش به آفات دهد. گر اجاره داری برای دیگران بکار. گر صاحب زمینی خود را بکار خود را خیری بده خودت را معروف کن و نهی از صفات منکر تا میو ای روید از آن و مردم استفاده کنند و خیر در جهان جاری باشد. 


برچسب‌ها: امام زمان, نوبخت, حکمت, تفسیر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۰ساعت 18:24  توسط استاد سید احمد نوبخت - دکتر سعید رضازاده  | 

103  آل عمران – واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا واذکروا نعمت الله علیکم اذ کنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا و کنتم علی شفا حفرة من النار فانقذکم منها کذالک یبین الله لکم ءایاته لعلکم تهتدون- در آیه قبلتر 101 فرمود و من یعتصم بالله و آیه قبل در مورد تقوای الهی صحبت شد. اینجا اعتصام به حبل الله است. به ریسمان نجات الهی. جمع همان وحدت است و نه همکاری صرف. جمع همکاران وحدت نیست. برای مزد است. این وحدت منظور زمانی است که مزد نباشد و وحدت قلبی است. واو اول آیه واو هدایت است و رحمت و راهبری. هدایت دیگر آمده است. واو هدایت و حمیت و همت. تجلی توحید در وجود متفرق و رسیدن به جان این واو امر به وحدت است. شما وجودتان متفرق است اگر از این وحدت به توحید رسید. رسیدن به جان واحد شوید و دانید که وجود خدا در توحید یعنی چه. ما روحمان از روح الهی است. جانهایمان متعدد اما از جان و روح واحد خدایی است. روح ما از خدا دمیده شده. گرچه این خلقت هم از توحید است فرقی بین ما قایل نیست. کاشت او در وحدت است چه کسی از این مزرعه چه اندازه برداشت کند. وظیفه ما اینست که تعدد جانها را به روح واحد وصل کنیم. در آن صورت توحید بر ما عیان شود. هر کس افکار و عقایدی دارد  این افکار را به وحدت برسانی و این اعمال و عرفان را به توحید رسانی. به یک معنای واحد برسید آن یک معنا که معنای کل است معنایی از خداست.  او کیست؟ که خود واحد است اما نظرش و خلقتش متعدد تو هم در خلقتت واحدی اما نظرت ممکن است متعدد شود در آن حال به توحید وجودت برگرد.  عمل و  عرفانت با وجودت سازگار شود.   صفت و فعل خدا با خودش در وحدت است انسان نمیتواند بگوید من انسانم اما فعلش و صفتش در وحدت با انسانیت خودش نباشد. نمیتواند ربا خواری کند و مهمچنان انسان باشد نمیتواند چشم چران باشد نمیتواند روزه خوار باشد نمی تواند نفهمد چون انسان است حتما می فهمد. نمیتواند بگوید من انسانم و همزمان به کسی تاسی کتد و بگوید او بفهمد کافی است و من فقط هر چه او گفت بپذیرم. خود خدا می گوید من خدا را با دلیل و  فهم و تفکر قبول کن. انسان حقیقی انس با روح الهی دارد. از این جانهای متعدد به توحید رسیم توحید نه فقط اینست که خدا یکی است بلکه حکم او هم یکی است و کلام او هم یکی است. این را کسی میتواند بگوید که کلام خودش هم یکی باشد. در وجود خودت هم وحدت داشته باش. هر لحظه بادی بوزد به یک سمت روی که نمیشود. واوتزاید و آینده نگری است. زیاد شوید و ذخیره شوید در آینده به هم احتیاج خواهید داشت. دشمنان در فکر تزایدند. (فانقذکم) شما را برای هم نگه داشت. مجهولات هم در تزایدند. دشمنانتان در تزایدند شما همه تک تک شدید نخواهید دانست و ضعیف هم میشوید. از تجمیع عقاید و تففکرات به وحدت در علم برسید. از فکر هم استفاده کنید. اشرار جلسات شبانه تشکیل میدهند. مومنان نباید جلسات قرآن و تفکر و وحدت داشته باشند؟ تکنولوژی را میشود وارد کرد اما فکر یافتنی و در خود است. عده ای در دشمنی با معرفت در وحدتند. آیا شما نمیخواهید به وحدت رسید؟ عذدم وحدت مسلمین خنثی نیست بلکه در کمک به کافرین است. تفرق تو بر وحدت دشمن افزاید. یک نفر از یک تفکر مومنان کم کردی بر ظلمت افزودی و از نو هم کم کردی. هر کس از مجلس علم بیرون رود حتما در مجلس جهل وارد شود. اعتصام چنگ زدن به توحید است. گاهی این اعتصام به خدا از روی ناچاری است. میخواهد به یک قوی چنگ زند. خدا را انتخاب میکند. در اعتصام دیگر به حبل الهی همان تمسک به شریعت و قرآن به راهبری امام و رسول است. بالاترین اعتصام تمسک به فهم از حق است. تمسک به خود خدا. انسان غیر او نداند و نخواهد. حق معناست. معنا خواهی نه از ناچاری به توحید بلکه بخاطر حقانیت آن و بخاطر معنا باشد که معنای معنا خداست. بین دو اعتصام آیه 101 و 103، تقوا را آورده. پرهیز و تقوا برای مزدوران و کاسبان و مزد بگیران و چشم انتظاران و بهشت طلبان و راحتی خواهان و تنبلان و لذت جویان است. اینها کار را برای پاداش و مزد و دیده شدن و ... میکنند.  خالص نیستند. در خود معنا صبر است؟ معنا وصل و رسیدن و نایل شدن است. پرهیز چیست؟ تحمل است. پرهیز مال مزدوران است که از حرام و لذت حرام دنیا پرهیز میکنند تا به لذت حلال آخرت رسند. عاشق نمیداند پرهیز چیست. عاشق به فوت معشوق فوت شود. گر لیلی رود مجنون هم رود. اهالی معنا در تجلی بروز اصل معنایند. آن حق است حق چیست؟ حق عشق است و عاشقی. صاحب معنا هم حضور نداشته باشد این عاشق این محق در پی بروز و تجلی معناست. در اینجا فوتی نیست. حق دچار فوت نمیشود. حیات همیشگی با معناست. خود حق هم جلوه ای از معناست. معنا خواهی حق است برای دانسته شدن حق معنا باید دانسته شود. معنا و حق از هم جدا نیستند. حبل از ناچاری باشد شاید هر چیزی باشد. این هر چه به میزان اول نیاز است. دوم به میزان فهم است. حبل اینها استوار است از باب اینکه بالای حبل دست خداست. (حبل اول که اعتصام به خدا از روی ناچاری است) استواری انسان هم مورد سوال است چون ناچار است. چقدر نیاز یا فهم دارد. استواری حبل به دست خدا بودن آن است اما انسانی که ان حبل را گرفته هنوز جای بحث دارد. حبلی دیگر انست که از روی پرهیز و تقوا باشد سعی شود استحکام پیدا کند به وجهه خود بنگرد در فکر کسب باشدو آرزوی اعتبار با خود دارد شاید به بالا پرتش کنند سومین حبل اصلی است. که وصل و جان است این سوین حبل عین است وصل است جانی از خدا از اوست. در روح ماست. جانی از خدا در ماست. و ما هم در داخل روحیم. ما در جان خداییم. همه هستی حاصل از روح الهی است. دو حبل قبلی قابل گسست است. حبل سوم همیشه در ترقی و استحکام است.  کسی وصل به خدا شد و آن جان را یافت دیگر رسیده و حبلی نیست. هو معکم اینما کنتم. آنجا حبل فاصله می آفریند. فاصله بین من و خدا هست اما خدا با ما فاصله ندارد. همین که ما را خلق کرده فرمود او با شماست. نه اینکه شما با اوئید به رحمت خودش هر سه حبل را حبل الله نامیده. حبل واصلان سومین حبل فرمود جمیعا یعنی همه بیایید. و به هم ملحق شوید. اگر از روی ناچاری آمدی یا از روی  مزد و پاداش و در این راه عاشقان را هم دیدی  تو هم به آنان وصل شو. او به مراتب ما نگاه نمیکند. این جمع مراتب نیست. هر لحظه در فیض است.  دستگیری از دو دسته اول است.  به انبیا هم میفرماید دست این دو دسته پایین را هم بگیر و کمک کن. از آن روح الهی هم بدانند که کیستند. که دانند خالق کیست. اینان را نیافریده دیده. عمل نکرده محب ایشان شد و معیت آنان را برگزید. در اتحاد امت شرط اول امام است. آن امام باید خود در وصل باشد تا دیگران به دنبالش آیند. دسته ای به نعمت دور سفره جمع شوند دسته ای به پناه. وحدت اولی طماع است دومی بزدلان اصل وحدت در معنا است. خدایی داریم معنای معنا بیابید پیدایش کنیم اصل وحدت آنست که معنا بیابیم ما که هستیم و چرا آمدیم انسانی در غاری تنها باشد و از بچگی یک دستگاهی اتوماتیک به او غذا دهد این انسان نخواهد توانست حرف بزند اما او به زبان جان از خود میپرسد من کی هستم و از کجا آمده ام و چه کسی مرا آفرید. وحدت اول به بروز قحطی به تفرقه رسد.  وحدت دوم به عافیت و سلامتی از هم پاشد. وحدت سوم همیشه ماند. انتهایی برای معنا نبوده و معناییان همیشه در طلبند اهل معنا از هم جدا نمیشوند اعتصامی به حبلی به جمع ابدی رسد که خود حق تمسک شود و حبل معنا. اعتصامی که به خود حق انجام شود به ابدیت رسد واو منت نیست بلکه واو فکرت است. ذکر برای ناسیان است. لسانی ذکر میکنند تا یادشان نرود. ذکری هم برای عالمان است که در فکر است. ذکر دل در عاشقان است. دو ذکر اول به تمرین است ذکر عاشقان به محبت است ذکری در جان و وجود است که ذکر نیست و بلکه خود است خدا بر جان ایشان است عشق و محبت هم یک معنا از وجود خود آنهاست. عشق و محبت یک معنا هستند  ذکر و یاد نعمت او کنید لا اقل نعمت را یاد کنید خدا حداقل را بیان کرده خودش را تگفته و تواضع کرده. اگر نعمتی در تن ببینی یادش کن نعمتی در علم دیدی هم یادش کن یکی هم نعمت را در وحدت بیند ذکر در خوراک و ذکر در اعتبار و مزد. نعمت یکی نان باشد یا علم یا معنا. هر سه از آن خداست و فیض او. هر که نعمت آن نان نداند نعمت معنا را اصلا نداند. یکی را نداند از همه ماند. یکی را بداند طالب همه آنها هم باشد. (علیکم) به شما. این مشخص کردن علامت منت نیست بلکه ترفیع انسان است. ذکر دوستان است تکریم محبان است یعنی تو را ارزشمند دانستم. پس خدایی که ما را به تکریم یاد کرده شایسته است فقط به نعمت یادش کنیم؟ باید او را در جان خود داشته باشیم. تو هم خودذ را به نام او بزن. هر کس گفت کی هستی بگو عبدالله هستم. او بعد از نام خودش الله، نام علیکم آورد بعد از نام خود نام ما را آورد. فاصله را بداشت و وحدت از این زیباتر نشود. (اذ کنتم اعدائ) این زمان زمان جعل و عداوت است. دشمن هم بودید در فکر اینکه اگر به کسی نعمت رسد قحطی می آید. و به شما چیزی نرسد. یا اینکه او قوی میشود و ما را ضعیف میکند. دیدید سرمایه به همه شما رسد. تفرقه چه دلیلی دارد. این فکر کاسبان است. عاشقان و عالمان همه را خواهند دید. چون همیشه در کسب و دانستنند. چون رسالت قوام و فهم دارند. آیا در دانستن و فهم این و آن است؟ علم همه را به هم وصل میکند. حتی نقاط و حروفش. اینان اعدا هم نشوند. اگر عالمان دشمن ظاهری جهلند در باطن دوستند. علم و عالم با جهل دشمنند نه جاهل. می خواهند جاهل را علم دهند. در ظاهر مبارزه میکنند. غربتی بالاتر از این هست که دشمنان علی هم به حق بودن علی اعتراف کنند. هر دشمنی با او کردند اما دوستش هم داشتند. دوستانی هستند که اگر جهل رود دوستند. (فالف بین قلوبکم) الفت و تالیف هم انس است و هم همنوایی. انسی که موزونیت آورد. تنها موزونیت در معنا است. در فکر هم موزونیت نیست. وحوش به خوراک الیف و مالوف همند. ملایک به عقل و سلطنت خدا مالوف همند انسان والا به دانستن و معنا الفت یابند خدا هم به ترحم و رحمت و تکبیر بنده هایش با آنها انس گیرد. خدا با ما الفت دارد. می خواهد بشر را کبیر و عزیز کند. این تالیف اگر به قلب نباشد تباه است. پایینتر از قلب الفت معنا ندارد. اصل به جان است قلوب را جمع میکند. تعدد در ظاهر و باطن امر به وحدت کرد. طلب پایینتر از جان است وحدت در جان اصل معناست. معنای معنا خداست. بشر به معنای معنا به درجه ای از خلقت رسد. خدا داند ما به معنا می رسیم. انسان به معنای معنا خلق کند گرچه به اذن اوست. بشر هر لحظه به ترقی است انتهایش هم خلیفة الله است کارتان امرتان گفتارتان امر او باشد. عیسی ع 2000 سال قبل مرده را زنده میکردو در این سالها هم در ترقی بوده است امام زمان معجزاتی می آورد که کسی به فکرش هم خطور نکند. بشر معاون اوست و به اذن او هم تواند بگوید کن فیکون. در جامعه ما زندگی کردن در جنگل خطرش کمتر از زندگی در شهرهاست. دیروز چند نفر را شیران دریده اند؟ چند نفر بدست گرگ کشته شده اند؟ چند انسان توسط انسانها کشته شده اند؟ خدمت به انسان سوال انگیز شده؟ این چرا به او خدمتی محبتی کرد؟ حیوانات محبت را درک میکنند اما انسانها محبت را به پای چیزهای دیگر مینویسند. حیوانات ازدواجشان آسان زندگیشان آسان و حتی مرگشان سهل است.  آیه می فرماید چنگ زنید به ریسمان الهی و متفرق نشوید برای هم از افتخارات خود نگویید عالمان دانند که دانسته هایشان اندک است و ندانسته هایشان بسیار متذکر شوید نعمات خدا را زمانی دشمن هم بودید و خدا شما را با هم مانوس کرد. همنوا شدید صبح کردید به نعمت برادری و شما بودید در لبه پرتگاه حفره ای از آتش شما را ذخیره کرد و گرفت این چنین خدا آیاتش را بیان میکند. اعتصام سه تا است اعتصام به خدا و حبل او و اعتصام به خود حق. منجی فقط اوست و بالاترین اعتصام توسل به خود حق است. وحدت از چند است یا از ترس یا از طمع یا از معنا. وحدت اولی در صورت امنیت یافتن از هم بپاشد. وحدت دومی در صورت اتمام نان از هم بپاشد وحدت سومی ادامه دارد تا ابد. وحدتی که عارفان و حکیمان را گرد هم آورد. اینان ترس و طمع ندارند. هر کس معنای ترس و طمع داند دنبال آن نباشد. عارفان بر ترس و طمع سوارند. (فاصبحتم بنعمته اخوانا) پس به صبح رسیدید به نعمت او برادر شدید (ف) اثر و فیضی از اوست یا از جبر یا از طمع یا معنا به خدا رسیدید. کسانی مومن به خدا هستند. هر کس خدا را بخاطر توحید برگزیند با بندگان او هم همان رفتار را میکند. اگر کسی به طمع خدا را برگزیند به خاطر طمع با بندگان خدا هم دراویزد. اگر کسی بخاطر ترس به خدا پناه برد بخاطر ترس هم با بندگان خدا رفتار کند. اما اگر کسی خدا را به خاطر معنا برگزیند با بندگانش هم به معنا رفتار کند. میگوید خدا نعمت داد و من باید نعمت او را به گونه ای خاص تلافی کنم او  صاحب نعمت است و من خود از نعمت و فیض او وجود یافته ام. چگونه تلافی نعماتش توانم. اگر روزی بخواهد نعماتش را بشمارد چه کنم؟ می خواهم بدانم خدا چیست. من نتوانم نعمتهایش را احصا کنم و جبران نمایم اما میتوانم به فهم خود برای خدا ارزش قایل شوم. اجر نمیتوان داد به خدا. آن چیست که خدا را راضی کند از بنده؟ آن فقط معنا است فقط معنا خدا را راضی کند اگر خواهی در امان باشی خودت و اطرافیانت پس تو هم قدرتی بی مثال داشته باش.  مومن قدرت خود را تقویت میکند. چون بعضی شیاطین خیال آسیب را دارند. باید از مومن بترسند ترسوها م سمت تو آیند همچنین مومنی باش پر نعمت تا طماعان هم سمت تو آیند. انسان واقعی هم قدرت دارد هم نعمت. هم ثروت حلال. سوم اینکه معنا بدان تا معناییان هم سمت تو آیند اینها برای ریا نباشد باید هدف داشته باشی. هدفی که در پیشرو خواهم گفت. بعد از  آمدن ترسوها به آنها امنیت بده بعد از آمدن طماعان به آنها نعمت بده به ترسو ها هم نعمت بده به طماعان هم امنیت بده و چون الفت گرذفتند با تو معنا هم بده و اگر خود خواستند بروند بدرقه شان کن با معنا. خدا به آن عظمت میگوید بنده ام من در خدایی خود محبت و معیت و حمیت تو بنده ام را برگزیدم. سفره ای بگستران که ترسو و طماع کنار هم در سفره نشینند. پس از ف میرسیم به اصبحتم. صبح لحظه است لحظه کم شدن ظلمت و حلول نور. فرق بین صبح و روز زیاد است. روز نورانی است صبح در شک ها است. شک بین شب و روز. هوا ابری باشد شک هم زیادتر است که صبح است یا روز.  نعمت در روز حاصل است صبح امید است. نورشناسان و ظلمت شناسان صبح را میفهمند. کسی که ظلمت را دیده صبح را شناسد. رویت اولین بارقه نور است. رویت اولین است وصل است در تمام جاها نور و روز در تکرار است اما صبح در معرفت و نور و معنا است. همه جا صبحح نیست چون یک لحظه است. صبح ان لحظه فهم است. اتمام ظلمت و ورود به روز است. گر عالم در انتظار صبح است پس آن نشان آفرین اصلی کجاست؟ ما در روزیم اهل صبح نیستیم. صبح را هر کس نداند هر که در انتظار است و دنبال نور است داند. خود انتظار هم صبح است. چون از نظر است و از نور است. صبحی اول از جان است بعد از طلوعی از تن است. خورشید قبل از طلوعش همان خورشید است خورشید نور است طلوع و غروب ندارد طلوع از معنا حاصل شود. اگر به سمت مشرق روی همیشه در صبح مانی. صبح معنای رفتن است رفتن شب و آمدن روز.  صبح معنا است. جان نیز باید رد صبح باشد که طلب است. خواستن در عین نور و طلوع صبح در هر لحظه خواستن و طلب حاصل شود. نور ساکن جهل است خود خورشید هم نورش و تلالوش متحرک است. خود خورشید در نورانیت خود باید در صبح تازه باشد امام هر لحظه در صبح است در  هر لحظه علم او در بالا رفتن است. خورشید هم باشی در هر لحظه نور بالاتری باید حاصل کنی. خواستن صبح است نه طلوع و نور ساکن. خود خواستن صبح است نور تکراری نیست. صبح همان لحظه درک معرفت است. خود امام هم مثل قمر و شمس است. نعمت چیست؟ اگر از ترس و طمع و توحید است لااقل به سفره ای جمعند. سفره خدا. اگر به نعمت معنا جمعند نعمت تمام حاصل است. در شهر ترسوها صدای ذکر و استغفار و امان و تسبیح است. ایمان ترسوها با التماس است. در شهر طماعان صدای الحم لله پر است صدا صدای شکر است در شهر معنا همه صدای سکوت و فهم است عطای فیض معنایی است محبت تعلیم است. صدای محبت نوازش است و علم. او داند این عارف و حکیم چرا نگاهش میکند. اگر صاحب خری عرف باشد آن خر هم از عرفان او بهره برد. خری خر پیامبری باشد و خری خر یزید. فرق دارند. نظاره گر چه به استاد است اما به معنا است. (اخوانا) برادری هم چند گونه است یکی از روی ترس یکی از روی طمع یکی از روی توحید. وحدانیت مخصوص خداست ما با هم از روی نیاز برادر شویم این ربا خواری است. تا بر مال خود از این برادری بیفزاید. یک برادری هم ز روی نعمت است. فقیر و غنی از این راه در ارتباطند.  ارتباط انبیا و حکما از روی معنا است. گر معنای توحید واحد است پس علم هم واحد است و گر عالم باشند در وحدت و برادری اند و تفرقه نخواهند داشت. پیامبر فرمود من و علی برادریم این برادری معنایی است. از روی فهم مشترک از حق و صدق و محبت و همه نیکی ها. علی را محمذد و خدا فهمند و خدا را علی و محمد یکسان فهمند و محمد را هم علی و خدا فهمند. حضرت فاطمه چه مقام ارجمندی دارد که خدا به رسولش فرمود و ما ادرئک ما لیلة القدر. ایشان حجت خدا بر ائمه و رسول ص است. همانگونه که ائمه حجت خدا بر مایند. اگر برادری به نسب است همه اولاد آدمیم. اگر به خلق است همه مخلوق واحدیم. در منشائ و علت یکسانیم و در وحدت. پس تفرقه و فخر چراست؟ مکر و حسد چرا؟ در شهر ترسوها برادری از روی ترس کنند. در شهر طماعان برادری از رو ی طمع و حرص کنند. در شهر معنا ها برادری به معنا کنند. نه اینکه فقط برادری کنند بلکه برادری یک صفت از اوصاف آنهاست. برادری یک صفت از اوصاف عالمان است بهتر زیستن با دیگران یک صفت از اوصاف حکما است. انسانی که اصل معناست صلح هم یک معنایی از آن انسان معنایی است. انسانهای معنایی چه اوصافی دارند!  انسان درنده را خدا تربیت کند تا با دیگکران به صلح دراید اما عارفان خود برادرند در معنا. اگر همه با هم یکی باشند برادر بودن معنا نخواهد داشت. یک جانند کانه یک شخص اند. چون از خدا هستند. باطنا یکی هستند. اخوان یک جانند چون خدا نیستند ظاهرا جدایند و چون از خدایند باطنا با همند. اخوان در برابر خدا جا هستند اما چون از خدایند باطنا با همند. ( وکنتم علی شفا حفرة من النار) بودید یعنی نبودید. اهل شب بودید در روز در هستی هستید در خواب نیستید به پرتگاه حفره آتش بودید. توحیدیان و جبریان اگر برادر شدند و کاسبان هم در لبه این حفره اند. برادران این چنین که ناچارند برادر باشند و کاسبان هم در لبه حفره اند. اگر امان به آنها رسد به آنها. در عرب آن زمان غیر ترس و طمع چیزی نمیدیدند سول به اجبار آنها را با طمع بهشت باید سر سفره بنشانند. اصل نجات از این حفره معنا یافتن و معنایی بودن است. سه عذاب یافت شد. شفا پرتگاه که به نعمت هم باشد مصیبت است به داخل شراب عسل پرت کنند. دومی نعمت به چه کار آید؟  و که نعمت را خورد؟ سوم پرتگاه مکان مشکوک و ساکن در شک است. حفره هم هست. چاله مصیبت است. گرچه ناز و نعمت باشد. سومی نار و آتش است. این سه مصیبت پرتگاه و حفره و آتش به اخوان ختم شد. قبل از برادری بودید در پرتگاه حفره اتش. سه مصیبت داشتید و شما را خدا به نعمت برادری رساند در هر جامعه اختلاف باشد هر کس اختلاف را باعث شود از طاغوت است هر کس وحدت بسازد خدایی است جمع و برادری آورد  برادری ارتباط و همدردی برادران است. ما باید در اخوت باشیم. (فانقذکم منها) این گرفتن اندوختن هم هست. این گرفتن هم شما را برای هم اندوخت و هم خودت را برای خودت ذخیره کرد. تا در آینده شکفته شوی. این در آینده به عبرت در یادت بماند.و نیز اندوخت ما را  برای خودش.انسان اندوخته خداست نه از نیازش که نیازی نداردلکه به محبت و نوازشش که می خواهد انسان داشته باشد. حسین داشته باشد علی داشته باشد حسینی که خود حسین شده به اختیار خودش نه اینکه حسین شده باشد به جبر.  هر که از اختیارش اخوت خدا برگزیند پس اندازی برای خدا و معنا است.او غنی است و اصل معنا.  معنا آنست که در عالم نیاز نباشد. فهم شود که معنا و اخوت چیست. در عالم بی نیازی که خدا بی نیاز است ما را برگزید و آفرید و پس انداز  کرد ما هم بخواهیم به آن معنا برسیم و به معنای معناها برسیم. ما هم باید او را از روی معنا خواستار باشیم و نه نیاز. کذالک یبین لکم ایاته لعلکم تهتدون. اینچنین هدایت کردم. هدایت به ترس یا هدایت به توحید و قدرت؟ و به نعمت حضورم رسیدید ( از جبر یا اختیار؟)   طماعان و ترسوها را دیدید از سفره به معیتو معنایش رسیدید. دیگران و علما را دیدید. اینچنین شما را نوازش کردم. کسی از ترس پیش تو آید فقط به او امان نده مهمانش هم کن نانش هم ده معنا را هم بچشان. امام حسین کنار جنازه آن غلام سیاه هم رفت.  اگر توحید باشی و قدرت نمایی کنی باید برای ترساندن نباشد بگو من هستم تا امان دهم. نترسید. کسی قوی است نباید بترساند باید ترسوها را از ترس برهاند. استقبال به نعمت و بدرقه به معنا کن.  چنین مهمانی ماندنی است. می کوید من سالها چنین کسی را می جستم. مزدبگیران میروند اگر معنایی باشد معنای ضیافت داند و ماند همیشه در محضر باشد. او از مقام فیضش ما را یاد کرد  پرده ای و درنگی نیست. از آیات او نه قدرتش. آیات مفهوم او همین نوازشات اوست. آیات همین آیات را گوید. آمدی به ترس یا ناچاری. به نعمت استقبالت کردم. ترسوها و طماعان را به مقام معنا رساندم. وای بر کسانی که بخواهند حکمای معنایی را به ترساندن یا تطمیع از مقام حکمت به مرتبه حیوانیت خواهش نفس برگردانند.  حسین گرچه کشته شد اما یزید و آل یزید و یزیدیان همه زمانها را شکست داد. هیچ نامی از یزید و یزیدی نیست الا به لعنت و کینه. هر چه نام است نام حسین است و حسینی. حکیم ترسوهای خائن و جاهلان طاغوتی را به معنا میکشد. (لعلکم تهتدون) شرم است. فرمود حیا کنید به او برگردید. که از درک آیات عظمتش ماندید اخوت او برگزینید. بعد از این شرم گناهت می بخشد. کاری میکند گناهت را هم از یاد بری. اعتصام همان هدایت است. کوران را هدایت طناب است. به طناب ببندند تا راه را پیدا کنند و گم نکنند.  عارفان را به محبت بندند و اعتصام عارف به محبت است. حکیمان را به علم و معنا حبل است. هر که کور به معنا باشد حبلی لازم است عینی. هر کس به حق اعتصام کند طنابی نیاز ندارد با هم است و با او و از اوست. هدایت از ظلمت به روز و نور آمدن است. از جهل به علم. برای حاضران  واصلان انقطاعی نبوده که وصلی هم باشد. اعتصانم و حبلی لازم نیست. هدایت حکیمان تمام است. تمام هدایت را خدا داند و  حکیمان هم به بزم او آگاهند.  خدا هدایت حکیم را از وجود خود قرار داده. ابلهان هدایت شوند  بعلت منقطع بودنشان  از خدا. حکیمان و معناییان همیشه در وصلند. این بالاتر از محبان است که در پی لذت عشقند. خدا عاشق حکیمی میشود که معنا میفهمد. حکیم را چه سزد که عاشق خدا باشد. حکیم که همه خدا را نمیفهمد. عبد را چه به عاشق ارباب شدن. عبد کارش را درست انجام دهد کافی است. ارباب عاشق عبد میشود. عبد از خود چیزی ندارد. حتی عشق. این هم یک نکته از صمدیت عبد. انبیا هم از اینان در راحتند اگر مردم در جهل باشند کار انبیا و امامان سخت است. آیا اعتصام و حبل هم هدایت است؟ اعتصام و حبل در هدایت است ما مشغول معنای خداییم نه ترس جهنم و طمع بهشت. هدایت همین معنا و محبت است. اگر معنای هدایت را ندانیم چگونه حاضر به طی مسافت شویم؟ اصل هدایت معنا دانستن است. بدانی چه چیز را کجا قرار دهی. بدانی به عقل. بدانی به علم و ارزش قایل باشی به آن فرای نفس. چارپایان هم از ترس هم از نعمت راه شناسند. انسان را نسزد که به ترس و طمع شیئی برگزیند. انسان به معنا انتخابگری کند.  انسانها به معنا معیت هم برگزینند. اگر در بر او باشی معنای حمیت را بدانی. هدایت آنکه روح را دانی. از چهارده معصوم سیزده آمدند و رفتند. اما یکی را خدا نگه داشت و نمیدهد. چرا صد نبی را به غیبت نبرد و فقط یکی را در غیبت نگهداشت؟ همه انبیا را خدا خودش خواسته و به سوی انسان فرستاده. یک نفر مانده و آن یک نفر تنها راه نجات است آن یک صبح را نگهداشته. زمان رسیدن صبح بدست خود انسان است. زمانی که فهمد. آن زمان انسان اختیار خواستن فهم را انتخاب کند. اگر اختیار کردید برای فهم همان روز ظهور است. هر کس بخواهد فهم را از شما بگیرد می خواهد آن منجی را از شما بگیرد و یعنی بودن شما را از شما بگیرد.


برچسب‌ها: صراط مستقیم, محبت, نوبخت, قرآن
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۰ساعت 20:14  توسط استاد سید احمد نوبخت - دکتر سعید رضازاده  | 

102 آل عمران يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ– ای ایمان آورندگان تقوا(حیا) کنید از خدا آن تقوایی که حق اوست و نمیرید مگر اینکه مسلمان شوید. این آیه هم در مورد اختلاف اوس و خزرج است و اینکه آنها در افتخارات خود بعد از اسلام با هم بحث کردند و نزدیک به جدال شد و حضرت رسول ص تشریف آوردند و موضوع فیصله یافت. آیه با خطاب (یا) آغاز شده. که یاء حمیت و دوستی و تذکر و تعقل و تدین است. تذکر اینکه اگر مومنید پس شمردن اختلافات چیست؟ با هم باشید و دوست. (یا) خطاب معناست نه اسم و رسم دار شدن. هر که برای معنا تلاش کند آیا خواهد که همه افتخارات به نام خود کند؟ کسی مسلمان است که اسمی برپا کند و کسی متقی است که معنایی یابد و نشان همه دهد. خود را نمایان کردن یا معنا را نمایان کردن. مسئله تفاوت این دو است. کسی اسلام آورد فقط ظاهر در رعایت و باطن خراب؟ اوس و خزرج بحث در افتخارات بعد از اسلام کردند اما نیافته ها بسی بیشتر از یافته هاست. شرم این جهل در پیشگاه این مومن است. این شرم نگذارد انسان افتخار کند. ما هر چقدر کار کنیم افتخاری ندارد چون کار زیاد مانده. مخترعان افتخار نمیکنند چون آنچه اختراع نشده از آنچه اختراع شده بیشتر است. فخر مال کاسبان و نامیان است و فجر مال راهیان و رهروان و سالکان. فخر برای اهل نام. در مقابل فخر فجر است نور است. فجر مرام راهیان است آنکس که همیشه در راه باشد چه افتخاری میکند؟ میگوید 5 پله بالا رفته ام اما میلیونها پله هنوز باقی است. چند کار کردید که به اسلام منت گذاشتید و فخر کردید. چگونه مسلمانی هستید من (خدا) اگر نعمتهایم را بشمارم شما چه میکنید؟ در آیه دیگر فرمود: یا ایها الناس اتقوا ربکم" در اینجا تقوا از الله را ذکر کرده. در ناس که عام است تقوا از رب آمد . در اینجا که از مومنان صحبت شد و رحمت خاص خدا، صحبت از الله شده. عموم عبد نعمتند و رب آورد. خصوص مومنان مومن به صاحب نعمتند و الله
آمده. عموم مزدور خوراکند و نان و روزی وسیع.کار میکنند و مزد میگیرند و بهشت هم میخواهند. و تربیت رب را خواهند دومی عاشقانند که همیشه در تماشای اویندمن شما را که نبودید دیدم و خلق کردم.  شما مرا دیدید و محبت درک کردید. باز در منت و فخر که اسلام اوردید؟ یا ایها الذین امنوا : یا اول دعوت بود زنگ آغاز کلاس بود "الذین امنوا"  آغاز کلاس و نوازش و تیمار است دعوت معلم است به گوش دادن برای آغاز درس. اول نبودیم و او ما را میدید. الان هستیم و نوازش میکند. این تفاوت یا و ایها الذین است. فاصله اینها نبود و غفلت انسان است. وصل ایندو نیاز به عشق و محبت آدم. خدا این محبت را دید و آفرید پس نفرت  چه؟ محبت هستی است و نفرت نیستی. خدا هم به محبت خلق میکند. (امنوا) همین که ایمان آورده بودید امان دارید پس چرا با هم  تقسیم خدمات و سوابق میکنید؟ گر بر خود کردید امان دارید. اگر برای خدا کردید جزا یابید. پس چرا فخر میکنید؟  اگر هم برای معنا کردید معنا یابید. این ایمان نیست که فخر کنید بلکه رقابت و شهرت و کسب است. گر به منزل بیگانگان باشد  او آنجا خواهد بود. کسی فخر کند بگوید من اگر نبودم شما چنین و چنان میشدید و دنبال نام باشد. امان نامیان نام است. امان عاشقان یاد و حضور. امان عاملان معنا است. امان کاسبان نوا و آب است و بهشت. کاسب برای نان داشتن ایمان می آورد. کسی دنبال نام باشد و شهرت برای همان هم ایمان می آورد. کسی به معنا ایمان می آورد عالمانه این است. این ایمان به معنا اصل است. و رقیبی ندارد. در این نوع ایمان اگر صاحب اصلی کار را رها کند این فرد در پی معناست وکار را ادامه دهد مومن خلیفه خدا است. اگر خدا کار را واگذارد اینم در پی معناست و بروز و ظهور آن. یکی از معنا دریابد که کارگر است و این معنای شاگردان است. یکی یابد که خلیفه خداست و معنای حکیمان است. یکی معنا را یاد میگیرد که نانی یابد این کاسب است یکی از معنا چیزی یابد که آن خودش است و گوید من کی هستم و بداند و این معنی عالمان است. ایمان به خود و جهات و صفات الهی خود. ایمان بیاورد به هستی خود و آفرینندگی موجودی برتر از خود و همه عالمیان و این مومن شود به عقل و درک. آخرین ایمان ایمان آوردن به فهم معناست. خدا معنای معناست. این نوع ایمان آورندگان نمیگوید که من کوه و دریا و موجودات را دیدم و به خدا پی بردم. بلکه میگوید من فهمیدم که میفهمم و از این فهمیدن خود پی به موجودی فهیمتر از خود بردم که این فهم را در من بوجود می آورد. فهمی که در جهان بی نظیر است. ایمان به فهم خود میکند. این معنا از کجا آمد را بفهمد. این اصل معناست. اتقوا الله: حیا از خداست. این پرهیز است حیا است نه امتناع وصل است نه برائت. این وصل همه حمیت و محبت و شکر است. شکر بر اساس خواهش است. شکر میکنند از نعمتی که به کسی داده شده. اما در عشق سکوت است و نظاره و لذت وصال. جان که یکی شد که از که تشکر کند؟ عاشق و معشوق هر دو دانند که جانش این است. شکر در اینجا مفهوم ندارد. شکر در جدایی است. من از تو جدا باشم و نه درد تو را دانم و نه شادیت را. در وصل جان خواهش و شکر جایی ندارد. پیامبر از علی و علی از پیامبر چه خواهند و چه شکری کنند. وصلند و جان هم. جان و نفسشان یکی است. همه محبت و معیت و حمیت است. یکی شکر کند این تقوای کاسبان است. یکی محبت کند و در جواب نعمت قربان شود این تقوای عاشقان است یکی فهم معنا کند و آن را در اختیار همه گذارد و همه را به فهم خواند و این تقوای حکیمان است. تقوایی هم خدا دارد. او از همه متقی تر است. او پرهیز کرد از شنیدن سخن فرشتگان در آفرینش انسان. او پرهیز کرد از نیافریدن انسان. تقوای ما از خدا محال است کامل و در شان خدایی او باشد. پرهیز ما باید از هر چه غیر او باشد. هو معکم اینما کنتم. این تقوا پرهیز از هر چه غیر اوست. پرهیز از او ممکن نیست. رضایت او در فهم و تربیت شدن بشر است. هر که خدا را خود بفهمد نه به فهم دیگران دیگران هم نتوانند خدایش را از او بگیرند. اما اگر به فهم دیگران خدا را قبول کند این امانت است. از تو گیرند و به صاحبش برگردانند و تو بدون حجت خدا بمانی وو خدایت گم کنی. حق تقاته: تقوا پیشه کنید آنگونه که حق تقوای اوست. حق  خدا در تقوا چیست؟ او پرهیز از هر چیزی ناخوشایند در آفریدن ما کرد. اعتراض ملایک مقرب را رد کرد. به حیات دادن به ما پرداخت. پرهیز اولش در خلق ما از عاقبت ظالمان بود. حسین ع را آفرید گرچه عالم را پر از یزید دید تقوا کرد از نیافریدن ظالمان. سخن مقربان را قبول نکرد. سوم اینکه در شکایت متقیان هم پرهیز مراعات کرد و هر نفرینی را مستجاب نفرمود.و مهلت داد تا فرصت اصلاح داده باشد عذاب توابان را هم تاخیر داد و پرهیز از عذاب و رسوایی گنهکاران کرد. از عدالت خود پرهیز دارد و به کرم رفتار میکند. چه کسی تحمل عدالت خدا دارد؟ پرهیز از عتاب و عذاب سریع. پرهیز از بی قراری در ابتلای مقربان. خدا در ابتلای حسین ع بی قراری نکرد. این هم تقوای الهی است. تو به جبرانش چه میکنی؟ چه داری که جبران کنی؟ همه سرمایه از اوست. اما کیسان وصل او شوند. و در حرمش آیند و در منت این همه سابقه نباشند. این زیرکان گویند در هر لحظه هستی نت تویی خدا. جان بگیر و جانانم ده. اینها خود نیستند و خدایی اند.  وصل که شد منت حال و آینده نیست. خود بباز و خدا گیر. به بازار محبت همه خوددهند و خدا گیرند. خدا تمام نمیشود. این همه عاشق خدا و همه خاطرخواه خدا و میخواهند او را بگیرند نه هزاران بلکه خدا یکی است اما  هر چه مشتری آید او خریدار است و ما در ادعای عاشقی هستیم. او ما را خریده است و مشتری ماست. حق تقوای الهی آ است که فقط در نعمتها شکرش نکنی بلکه همیشه شاکرش باشی چه نعمت چه درد و گرفتاری ها. نمیرید شاید بمیرید. ماندن چیست و مردن چیست؟ ماندن بی او ممات و ممات و شهادت با او عین حیات. اگر ماندن بی او باشد ممات است گر عاشقی حتما در حیاتی اگر کاسبی حتما در مماتی  گر چه در بهشت باشی. بهشت جایی است که فراریان را آنجا بند کنند. برای عاشق بهشت لازم نیست. بازار کاسبان به غروب بسته شود. به طلوع رونق گیرد. بازار عاشقان به غروب رونق گیرد. عاشقان در حیات ابدی اند کاسبان در آرزوی نعمات حتی به ممات. اگر مشتری کم است آنجا بازار عشاق است نه کاسبان. عاشق در سکوت و تماشا. کاسب در تعریف جنس و هیاهو. عاشقان ندیده خریدارند و وصل و تماشا. خدا ما را جمع دید و آفرید ما هم جمع بندیم و در اطاعت او باشیم. در عدوان به خطا حاضر به تنبیه شویم.  الا ومگر تلاش عمر است و بقا است و زحمت سالها است. (انتم) راحت و فیض رسانی است. مسلمون: تسلیم برابر حق و خود و خدا و معناست. میبیند خدا قوی است تسلیم میشودیکی تسلیم قدرت اوست یکی تسلیم نعمت اوست یکی تسلیم محبت اوست یکی هم تسلیم به معناست. اگر خدا نعمت هم ندهد محبتش هم نکند قدرتش را هم اعمال نکند تسلیم معنای خدا میشودمی فهمد خدا چیست گر کاستی در خلقت بیند آن را هم جبران میکند تا تهمت به حبیب نشود ظالمان در ظهور اینند که گر خدا نباشد چه میشود. اکثر مومنین به این ایمان می آورند که در خدا عیبی نیست. اگر در خدا عیبی هم باشد اینها دست از خدا نکشند. ابتلائات به این خاطر است. امتحان میشوند به انواع زحمتها. یک عیب ظاهری دیدی اگر با آن همه عیب باطنی باشی چه میکنی؟ نقص جسمانی فقط در این دنیاست. یکی مسلمان شود تا خود مسلمان باشد. یکی به گونه ای تسلیم حق و علم و محبت جاری در عالم میشود که خدا را محب خود میکند. یکی تسلیم به نعمت شود. اگر نعمت رود این هم بی اسلام گردد. تسلیمی که از معنا آید با مومن ماند. بی آن هم ماند. چون معنا انتها ندارد. محبت به عالمان و حکیمان تربیت شده از سلم همان معناست. به حکیمی محبت کنی و تسلیم او شوی این خود معناست. معنا تو را تسلیم آن حکمت میکند. اکثر مسلمین تسلیم از حیا دارند . بسیار اندکند آنها که تسلیم به محبت یا معنا هستند. بین دو کلمه مومن و مسلم کلمه تقوا بیان شده. آن هم تقوای الهی. که مبنا است. این تقوای الهی دانسته نشود حتی به محبت. تقوای الهی فقط به معنا فهم شود. تقوای الهی به محبت هم دانسته نشود. چه بسا محبی که دچار گناه هم شود. گر به معنا رسی و دانی که خدا چرا آفرید و چه آفرید تقوا حاصل گردد. فرمود به محبت آفریدم. اگر این محبت تنها دلیل خلقت ما باشد انسان جز حب چیزی نیست در صورتیکه ارزش انسان بالاتر از حب است ارزش انسان به فهم و معنا و حکمت است. محبت از معناست ونه برعکس. معنا از محبت نیست. اما آیا محبت هم معنایی دارد؟ معنای محبت وصل است. در محبت فاصله نیست. اما اگر کسی فکر کند که معنا از محبت است این محبت پلکان است و فاصله و فصل. ارزش انسان به حکمت است محبت برای ظهور معنا لازم است. هر چه کند به معنا کند. محبت او نیز یک معنا است. اگر از محبت معنا برداشته شود یا هوس است یا عبث. خدا نه هوس دارد نه عبث کند. محبت بی معنا ممکن؟ خدا محبت بدون دلیل نکند. اینکه چرا الان محبت میکنم یا به این فرد محبت میکنم این دلیل همان معنا است. خدا چرا به ما محبت کرد؟ تا محبت در عالم دیده شود و معنا گردد. من عاشق امام زمان باشم این محبت اگر معنا نداشته باشد پوچ است. باید بدانم چرا او را دوست دارم. خود معنا هم محبت است و کشش دارد. معنا فهمیدن جاذبه دارد. چیزی بفهمی به آن چیز محبت هم پیدا میکنی. چیزی را نفهمی حتما احساس جذبه به آن نخواهی داشت. چه عاملی باعث میشود بخواهی چیزی را بفهمی اگر آن را نمیدانی و دوست هم نداری؟ کنجکاوی انسان برای فهم ناشناخته ها. نیاز فطری به نور. نیاز فطری به فهمیدن عامل حرکت است تا بفهمد و چون فهمید محبت آن چیز بر او عیان میشود. انسان میفهمد که با فهمیدن عشق در خود ذخیره میکند. باید بدانم چرا امام زمان را دوست دارم. خود معنا محبت است و کشش دارد خدا میگوید تفکر کنید تعقل کنید. از این فهم تازه عایدمان میشود که چیزی هم هست که نمیدانیم. نیاز به فهمیدن و معنا آرام شدنی نیست. در هستی غیر معنا چیز جالبی وجود ندارد. همه صفات الله هم از معناست. خدا معنا را نه از جایی کسب کرده و نه از خود کسب کرده. معنا از خداست و در خداست. اگر معنا را از جایی یا مخلوقی کسب کرده باشد دلیل بر جهل قبلی اوست که تناقض میشود. انسان فرصت یافته تا جوشش معنا را بفهمد. ما مفهوم چیزی را فهم میکنیم و از معنا معنای تازه ای بدست می آوریم. این جوشش است. گرچه زمانی غافل از این فهم جدید بوده ایم. الان دانا شده ایم نسبت به آن. فهم چیزی است اما فهم فهم تفاوت دارد. این معنا از عمق جان میجوشد. معنا از جان و حیات خدا و شخصیت خدایی ما میجوشد. این قدرت فهم در ماست نه خدا. او عالم است. خود فهم چیست؟ این روح الهی است که میفهمد نه اینکه وحدت وجودی را بگویم. فهم فهم خداست. معنای معنا خداست. اینکه فرمود از رگ گردن نزدیکتر این همان فهم درون من است. تو به وصل من میفهمی فهم را. او کی ما را تنها گذاشت؟ ما بشریم و بشارت به ما داده شده. ما انسانیم که انس گیریم. وقتی تسلیم این فهم شدیم زنده ایم. مگر برای خدا ممات است؟ فهم از آن توست. و فهم فهم و قدرت فهم و کیفیت فهم و نورانیت فهم و روشنی فهم از اوست. خودش داده. هر چه فهم در جهان است از اوست برای اینکه تصاحب کنی باید راهی غیر از فهم بیابی. آنکه درون من میفهمد منم یا اوست؟ تا تسلیم نشده ای به تو میفهمانند تا تسلیم شدی وارد وادی فهم الهی میشوی و میفهمی بدون انکه به زور به تو تفهیم کنند.

 


برچسب‌ها: امام زمان, نوبخت, حکمت, تفسیر
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۰ساعت 20:10  توسط استاد سید احمد نوبخت - دکتر سعید رضازاده  | 

آل عمران – 101 – وَکَيْفَ تَکْفُرُونَ وَأَنتُمْ تُتْلَىٰ عَلَيْکُمْ ءَايَاتُ ﭐللَّهِ وَفِيکُمْ رَسُولُهُ وَمَن يَعْتَصِم بِـﭑللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍآیه قبل خطاب به مومنان بود. چگونه کفران میکنید و بر شما تلاوت میشود آیات خدا و در شماست رسول او. و کسی که چنگ زند به ریسمان الهی حتما هدایت میشود به راه مستقیم. چه حکمتهایی در این آیه است؟ این واو اول آیه وصل به آیه قبل است اطاعت از فرقه ای از اهل کتاب که دنبال برگرداندن شما از دینتان بودند واو وفا و فهم است. خدا محبت دارد و  متذکر میشود. کفر کردید چگونه کافر شدید؟ واو دعوت و عهد است. چگونه میتوانید وقتی فهمیدید باز هم کافر شوید؟ چگونه زیر فهم خود زدید؟ او نه جاهل می آفریند و نه یکی را جاهل میگذارد به همه می فهماند او فهم داده تا از جهل رهایی یابی رسول بیرون را میفرستد تا رسول درون را بیدار کند. هر لحظه خودش همان فهم است. هر لحظه خودش فهم تازه ای است. او خلق کرد و نگه داشت تا من لحظه را بدانم. کدام لحظه است که فهمی در ان نباشد؟ کجا کرم و فیض معرفت از او  قطع شود؟ همیشه جاری است جهل را فرصت نیست خدا ساعتی فرصت برای جهل قرار نداده بلکه جهل از جاهل می آِد و غفلت هم از غافل. هر کس سعیی کند حتما دریابد. علم و معرفت در هر ساعتی حاضر.پس کیف تکفرون؟ چگونه می توانید با این همه فیض و آیات کافر شوید؟این (کیف) و چگونگی نه از سلطه و حکومت الهی بلکه از رحمت و معرفت اوست.این کیف یعنی کدام نقطه باریک را نگفته و یا کجا جهلی را گذاشته که او را جسته و نیافته اند؟ که را فهم نداده؟ از چه کسی غیر وسعش تکلیف خواسته؟ نو ای انسان در مقابل این همه فیض چرا خائن شدی؟ خدا کجا کم گذاشته که تو دلیلی بر کفر داشته باشی؟ در مقابل این فیوضات چگونه میتوانی کافر باشی؟ چگونه چشم بندی و خود را به کوری بزنی؟ اگر خدا با ما دوست است در او عیبی باشد آیا عیب خدا را به خودش می گویی؟ یا ترکش میکنی؟ از کجا بدانیم اگر در خلقت خدا عیبی است ما در پی درست کردن آن عیب باشیم یا کلا برویم؟ کسی از جایی سیلی میخورد و به خدا ربطش میدهد اگر کسی دوست خدا باشد سعی میکند این ناله کنندگان را آرام کند و از خدا هم رفع اتهام نماید. تواند نانی در دهان یتیمی گذارد. دستی بر سر یتیمی کشد و گوید اینها را خدا فرستاده و من وسیله ام. اما کسی بخواهد ایراد گیرد فقط ایمان او استوار نباشد. خدا به وجود مستمندان و علما و حکما و فقرا و درماندگان امتهای هر زمانی را امتحان کند آیا شما دوست واقعی خدا هستید یا خیر. تکفرون یعنی چه؟ یعنی چطور پوشانی؟ اگر کلامش را بپوشی با فهم خود چه میکنی؟ تو چیزی میفهمی که می خواهی بپوشانی. اگر خلقتش پوشانی خلقت و وجود خودت او را ظاهر میکند. اگر با خلق خدا مکر کنی با طلب و دعوت هر لحظه خدا چه میکنی؟ او لا سنة و لا نوم است یعنی همیشه در حضور تو و طلب تو و حافظ تو ام. دربار و عرش من همیشه باز و نیاز به نگهبانی ندارد. حاکمان و ملازمان هم خواب باشند من بیدارم او بندگان را دوستدار و منتظر است. انتم تتلی. چرا انتم آورد؟ آیا اضافه است؟ یعنی هم آیات او از درون خوانده میشود بر شما که خود خویش هستی. و عقلت. هم از بیرون خوانده میشود بر جانت که رسول است. این تلاوت درون و برون همزمان است. رسولان عقل و بیرون. عبرت از خود و دیگران بگیر. پس کجاست که بر تو خوانده نشود؟ و مبهم ماند و تلالو نور و تلاوت از درون است. که روحی دمید. جنالخواستار فیض و نور فرمود شما. یعنی تک تکتان در حساب منید. تمامتان پرونده دارید نزد من. تلاوت از نوشتار نام شما در هستی و نظر بر شما و خلق شماست. این حسین را که آفریدم چه میشود؟ نام حسین بر هستی نوشت و خلقش کرد. پس در آینه وجودتان چه نوری دهید و چه انعکاسی گیرید؟ نور بر سنگ تابد روشنش کند. نور را به چشم ببینید و در عقل و فهم سازید پس کجا برایتان تاریک است؟ انتم چیست و علیکم چه؟فرقشان چیست؟ انتم ازل است و نگاه رب در تقدم محبت. نور است علیکم آینه است.  انتم یعنی از ازل خدا در ازلیت خود بر شما نگاهی کردهاز ازل ما را میدید. اینچنین بودیم. این چهره از انسان ازلی است. این در وجود الهی است و همان خلیفة اللهی . همان لحظه جمال محمدی و فاطمی و علوی و حسنی و حسینی دید. پس جمال اول است. دید الهی هم ازل است و هم جمال. در خلقت بعد است. او ما را از ازل دید اما خلقتش حادث است. ما از ازل در نظر خدا هستیم و این میشود "انّا لله و انّا الیه راجعون در دید خدا در ازلیم. خدا این جمال را در ازل دیده. نگاه رب در تقدم نور است و علیکم. آینه در بر. در ظلمات مرا ندید و نور آفریدم. انتم : نور داشتید انتم نور اول است. علیکم پذیرایی نور او و بازتابش آن. انتم نباشد علیکم نیست. نور نباشد آیه مفهوم ندارد. علیکم نباشد آینه نباشد وفا و بازتابش هم نیست. آیات الهی خدا نشانه نشانه هاست. تمام نشانها را نشان خداست. خدا آیت خود است و ظاهر و باطن  و اول و آخر. نشان و آیت برای او چیست؟ او عیان است و بی نیاز از آیت. آیت محتاج نظر و خلقت او. آیت محتاج به نظر الهی است. همه آیت او باشد این آیت نه برای او بلکه برای ماست. آیت البشر است نه آیت الله. چقدر ما را بالا برده و مهر نفهمی بر ما نزده. او ازلی است و خالق و غنی و صمد. آیت الله هم گوید باز برای فهم ماست. در پرده فرموده خود را به میان آورده تا مارا تکریم کند. آیت الله نشانه خداست. در لفافه سخن میگفت ایت البشر میگفت. فرمود آیت الله تا تعالی دهد ما را. نشانه برای او نامفهوم. او خود آمد و دوستان در تهمت و منت نگذاشت. آیت خدا خود اوست. گر گویم رحمتش پس خلقتش چیست؟ گر گویم خلقتش پس رحمتش چیست؟ علمش چیست؟ فضلش چیست؟ فیضش چیست؟ آیت خدا یعنی خودش.  چون کل را نمیفهمیم از جزئ میخواهیم به کل رسیم. راحت اینکه در برش باشی و با او باشی. از ساحل تعریفش نکن در دریا باش. از عمل دانی او چیست. و در شماست رسول او. و فیکم رسوله. تنها رسول عقل است رسولان بیرون رسول عقلند. معنی دیگر اینکه پیامبر در آن تعالی طوری با شما آمیخته که فکر میکنید این یکی دوستی است مثل دیگران. واو رحمت و باز اشاره به کرم. و فیکم رسوله. نور و آینه آمد و حال صیقل و زدودن آینه معرفت است. رسولی در برون و حاکم نیست. بلکه در است نه بر. در جان شماست میان است نه خارج وجودی است و حضوری در جان. غم و غصه شما خورد و نانتان برای خودتان گذارد. شادی برای شما خواهد و غمتان گیرد. این رسول از جنس مردم (نه عین مردم) و با مردم است. میان امت باش با آنها باش نه اینکه در قصر دور  باشی و تحکم کنی. در همه وقت در حضور باش. در خدمتگذاری باش رسول در است در شماست نه اینکه بر شما باشد گر دردی به شما رسد اول به او رسد. گر شادی رسد برای شما نگه دارداین آیات را خود گرفته بعد برای شما آورده و من یعتصم بالله کسی که چنگ زند بر ریسمان الهی.  واو توبه و برگشت برای نادمان و واو تقویت مومنان است. من چیست؟ آن کس که برگردد یعنی کافر. خواهد ماند خواهد بیدار شود. نه آنکه رود و ترک حقیقت کند.اعتصام هم آنکه رها کرده و بازگیرد و آنکه گرفته محکم کند و دیگران به مجس فهم آورد. و بالله اینکه اعتصام به خداست. مگر خدا دستی رها کند؟ کسی را واگذارد؟ که پناه گیرد. این اعتصام دست دهی است. نه حبل و دست گرفتن. دست او باز است مشکل ما دست بسته خود ماست. این وجود و تن و جان حبل اوست. که آفرید و رشد داد آیت الله چه؟ یعتصم بالله چه؟ ایت او روشن  به روشنی اله برای خود است تمام و کمال. خود خدا که نشان است.  این نشان در خدا مکشوف است. اما برای ما در ما به روشنی ما است نه در حد اعلای خدایی. اعتصام به او و  حبلش همیشه آماده و آن طناب آویزان. فقط برای ما این ریسمان افرید همه چیز را برای انسان خلق کردم. این آیت هم برای ماست خدا نمی خواهد خود را بزرگ جلوه دهد. این آیت هم از بالاست. طناب از بالاست. تا مار ا هم بالا کشد فقد هدی الی صراط مستقیم (ف) فاصله نیست تا چنگ زدی هدایت شدی. چنگ زدی نجات یافتی. بخواه تو اگر خدا را خواستی دریابی همان لحظه است. همان لحظه نجات یافتی. این حبل الهی است. این فاصله نیست و فاصله اختیار انسان است. تا مقامش مشهود و  تربیت برای هر که از اختیار سوی او رود. او حاضر است و بی اختیار رود و بیند و نشناسد. فقد، قد تاکید از کجاست؟ هر که از اختیار سوی او رود او حاضر است گر بی اختیار رود او را نشناسد. دو تا الله آمده. بین آیت و اعتصام اختیار و خواستن است. هدی: هدایت از هدایت است. هدایت از خداست. هدایتی هدایت است که هر لحظه فهم تازه ای آید. خلق از الله است. آن هدایت اول است هدایت دوم از کوری و گمراهی است. هدایتی از نور به نور. هدایتی هم از ظلمت به ظلمت. خوشبخت از نور به نور. صراط مستقیم 4 شرط دارد. از اول در صراط مستقیم اوییم. کسی میتواند جلوی خلقت او را بگیرد؟ اینکه کوتاهترین راه است در آیت اوست. با نشان کوتاهترین راه را انتخاب میکنیم. باثمرترین راه است. هر لحظه نعمتی فیضی اید. استقامت فقط در رها نکردن دست اوست.  مستقیم اینکه همه در دست اوست. و هر دستی است که در دست اوست. دست بنده ای که دست در دست خدا دارد. عین دست خداست مثل دستان قمر بنی هاشم. دست در دست اینکه دست بندگی از دست خالقیت هر چه در اوست گیرد و صرف خود نکند. بیند دوست به او چه میدهد. و همان را بگیرد و به دیگران عنایت کند.کافران را اگر استقامت بود کافر نمیشد. کسی کافر باشد و زیر ستر ماندن استقامت کند. نتواند دست در دست رب استقامت کند؟ اری استقامت هست ولی برای کفران که خلاف تلالو و نور است. کفر پوشاندن.  انتم نور. کافران را توان استقامت  هست. یا بر حق یا ناحق. مسئله در اختیار است. و آن آیت بزرگ است. در یک نفس هم عقل باشد هم اختیار در انسان عقل و نفس و اختیار است. این آیت بزرگ است. انسانی که تواند مقربتر از ملک باشد پستت تر از حیوان شود این اعجاز خلق خداست. کسی قماربازی کند انسان قمارباز میشود؟ انسانی که میتواند از ملک بالاتر باشد. دو قوه متضاد را در یک وجود قرار داده. هر که گناه کند  رسوایی خود است. و اثبات آیت الهی. خدا در یک وجود آتش و آب را کنار هم گذاشت. این معجزات عملی کند اثبات خود است. سگان در وجود نجس وفا پرورده اند. و پاسداری از صاحب خود. پس چگونه از وجود پاک نجاست آورد؟ انسان در وجود پاک جفای رجس آفریند.  آن سگ شرف دارد کفر خلاف صراط است. راه دیده نشود پیدا هم نمیشود. آیت با راه نشان دارد. کفر هم با راه ارتباط دارد. راه = نشان. کفر = پوشاندن. تلاوت=راه نشان دادن. آیت= نشان. رسول = راه. اعتصام= راه. هدایت= صراط. کفر خلاف صراط است. خدا ما را مستقیم آفرید و مستقیم دید. ما هم مستقیم او را خواهیم و نگاهش کنیم


برچسب‌ها: اسلام, امام, محبت, نوبخت
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۰ساعت 20:8  توسط استاد سید احمد نوبخت - دکتر سعید رضازاده  | 

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقًا مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ إِيمَانِكُمْ كَافِرِينَ

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۰ساعت 20:6  توسط استاد سید احمد نوبخت - دکتر سعید رضازاده  | 

آل عمران 99- قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَهَا عِوَجًا وَأَنْتُمْ شُهَدَاءُ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ  - آیه قبل هم با اهل کتاب شروع شده. آیه قبل "لم تکفرون" است و این آیه لم تصدون. آیه قبل شهادت بر عمل کافران و اینجا عمل مانعان. ای پیامبر بگو برای چه باز میدارید از راه خدا کسی که ایمان آورد می خواهید آن را کج کنید (سبیل را باید کج کنند) و شما شاهد هستید  بر عملتان و نیست خدا به غفلت از آنچه که میکنید شروع آیه با امر است. قل و فکر عبرت هشدار و دعوت. بگو این قل گفت فکرت وعبرت است. فکر کنند و عبرت گیرند. هشدار است دعوت است هشیار باشید. این قل قل دعوت و هشیاری است. دعوت است برگردید اگر برگشتید از محرمانید وگرنه خدا آگاه و مواظب است به اینها بگو متوجه کن. تا برگردند. اگر برنگشتند و عداوت هم نکردند خنثی هستند نه بدی کند نه خوبی کند مثل حیوان. پیامبر از آدم عبرتی گرفت. پیامبر هم چیزی بر او مشهود میشود به پیامبر گفت به خودت بگو. خطابی از رسول عامل به خود و امت که می خواهید مثل ابوجهل باشید یا هدایت شوید پیامبر رحمت است که راحم است و جاهد و شاهد. این رسول می گوید نمی خواهید هدایت شوید؟ اینجا خطاب به راهزنان دین است آنجا فردی اینجا اجتماعی. اینجا فرمود خدا غافل نیست در آیه قبل فرمود شاهد است. کفر آشکار است. همه هم بینند و رسوا شود اما راهزنی دینی به مکگر و حیله است لذا فرمود غافل نیست. مکر در پوسته و غلاف و مستور است. چرا به مکر دچار میشوند؟ این مکر روزی آشکار میشود کفر فردی است اما صد عن سبیل الله جمعی است. کفر به ضرر خود است اما این مکر و حیله راه دین و سعادت را میبندد. چگونه راهی بندند که هیچ وقت بسته نیست؟ کسی راه بندد که راهزن است. او لا سنه و لا نوم است. کی خواب بوده یا غافل که شما راه او را بندید. مگر به بلاهت مومنان تقلیدی. دیده همه مسلمان شده اند این هم مسلمان میشود. امام حسین تقلیدی نیست حاصل شدنی است باید حسین را به تحصیل و زحمت یافت. اهل کتاب نه اهل خواندنند و نه نوشتن و نه عبرت گرفتن. اینان خود را هم نخوانده اند. چه برسد به خواندن دیگران یا کتب الهی. منافقان تکلیف بر دیگران کنند نه بر خود. مکار هیچ وقت تکلیفی نمیپذیرد. این اصل کتاب نیست. آن منافق شاث بن غیث که اختلاف افکند برای منفعت خود بود. کسی هیچ تکلیفی بر خود ننویسد حتما نزد خدا منافق مکار است. این کتاب را باید بر جان خود نویسی.  ایثار کنی محبت کنی. که به ناموس دیگران اهانت نکنی. اصل کتاب این جان است. اگر قرآن بر جان نوشته نشود مسلمین همین میشوند. تکلیف بر خود نمینویسد که کتابت بر خود ندارد. مگر در کتاب خدا صد سبیل آمده؟ در تورات شما آیه ای آمده که ملت را از راه بدر کنید؟ عده ای هدایت را در رای خود می داند. آنچه من میگویم درست است.  منفعت خود و خلاف آن را خارج از دین داند. کتاب ایشان ربای خویش است. یکی ربا از عقیده میگیرد. یکی ربا از جان میگیرد. تا جان داشته باشد او راحت باشد. چرا محمد را رها و دنبال ابوسفیان بودند کتاب ایشان برای بهره است گرچه بر مالش افزاید گویند حتما در کتاب آمده است. وگرنه تکذیب کنند. البته مگر لازم است. هر چیزی در قرآن آید ایمان و ایثار و طهارت و تقوی چه میشود؟ خدا باید هر چیزی را دستور دهد یا خود انسان هم پیدا کند؟ خدا بگوید یتیم را نوازش کن  و نگرید و نگفته تو نوازش کنی کدام بهتر است اینها آنچه آمده را تکذیب میکنند. ایثار را باید در جانت بیاوری. لازم نبود امام حسین آن همه جانفشانی کند. امام ایثاری بی مثال کرد. گر خدا ربا را حرام نمیکردکدام وجدان در برابر رباخواری راحت بود؟ گر چشم چرانی یا قتل را حرام نمیکرد کدام وجدان از آنها راضی بود؟ کتاب اشاره است تذکر عاشقان نه کاسبان. قران داخل مسجد برای اهل کسب است روزی چند آیه بخواند و میگذارد جایش. کتاب کاسبان در محراب و مسجد.  و خوانده و ترک شود. اما کتاب عاشقان در جان است. بسته نبود که بگویی باز یا بسته است. کتاب جان عاشق همیشه باز است و خواهد بود. آن کتاب را خدا نوشته که عدالت ورزید. این کتاب را عاشق نویسد که ایثار ورزید. پیامبر این همه خود را در زحمت نینداز قرآن دعوت به خدا است. و کتاب ما هم باید همان دعوتگر به خدا باشد و خود هم باشد. خدایا کتاب من را هم ببین و بخوان خدا را هم به کتاب خود به جان خود فراخوان. بگو ببین در جانم چه بهشتی برایت دارم. (لم تصدون) برای چه یعنی چه بهره ای بالاتر از دوستی با خدا دیدید؟ و چه باختی؟ در این سد راه شدنت چه یافتی؟مهر و محبت و رب را هم باخته است اما باز هم خدا نقد است بیاب او را زیر معامله نزده برگرد باز. از او باز میداریدیا می خواهید از راه خدا و می خوانید به خود. آیا ظرفیت پذیرش این همه گمراه را دارید؟ حتما که نه. اگر گمراهان محقق باشند شما را حلاجی کنند و تحلیل کنند و ردتان کنند اما اگر گمراهان مقلد باشند همیشه در دستان شما خواهند بود. جهلی مرکب است که از راه خدا و حق باز دارد شما را. جهل مرکب پیروان بی تحقیق عمق ظلمت است. پس شما هم میشوید حمال جاهلان. ابلهان ندانسته شما را قبول کردند اما شما دانسته حمال این همه جاهل میشوید. جهل هم ایمان آورد شما باقی به گمراهی خود بمانید.  سبیل الهی چیست؟ راه مستقیم است از نبود استقامت ضلالت آید. شما فاسقان نمیتوانید مردم را از راه خدا بازدارید. صراط و سبیل و طریق چه فرقی دارند؟ صراط مفرد است و واحد و مشخص و ضمانت شده. سبیل جمع است و برای پیمایش و شهود. طریق جمع است و گوناگون و متنوع. از طریق به سبیل رسند و از آن به صراط آیند. هر که به صراط رسید تقریبا محال است منحرف شود طریق بندگی گزین و به سبیل طی دنیا کن و در صراط رس و ثابت قدم دار. اصل معنا در صراط بودن و ماندن است. سالک که نمی نشیند سالک همیشه در صراط خواهد ماند. (تبغونها عوجا) می خواهید از راه برگردانید کسی را که ایمان آورد و آن را کج کنید این سبیل و کسی که در آن وارد شده. آن کسی که دلیل ایمان خود را نداند و از آن دلیل در گرو نقشه ها باشد. کسی که ایمان را یافته در جان خود او را نمیشود منحرف کرد. کسی دلیل ایمان خود را نداند و دیگری دلیل ایمان او را داند از این دلیل در گرو باشد و بر او نقشه ها کشند و او را پیرو خود کنند . کسی هم ایمان را خود یافته. ایمان را در جان خود ساخته. امنیت اگر از خدا باشد تو غفلت کنی این غفلت گریبان انسان را بگیرد. اما اگر امنیت و ایمان را خودت بسازی هر لحظه تو در آگاهی هستی و لحظه ای غافل نشوی. پس در دعاهایتان اگر گویید خدایا مرا در ایمان وارد کن و امنیت برایم فراهم کن؛ این بار بگویید خدایا کمک کن خودم ایمان ساز شوم برای خودم. خودم امنیتی برای خود و  اهلم فراهم کنم. در برابر ابلیس و نفس و ابلیسیان بیرون چنان خود را مستحکم و مستدل و مسلح کن که در جهاد با نفس و جهاد با سلاح و جهاد با ادله قلعه نفوذناپذیری چون عباس بن علی باشی.  می خواهید راه خدا را کج کنید. شک زمانی است که احتمال انحراف باشد طلب دعای شما دعوت شما به صراط است. در طریقت خودتان نقشه رهروان سبیل میکشید؟ شما خواهش کنید هم خدا راهش را کج نمیکند. (تبغونها عوجا) می خواهند آن را کج کنند. باز خدا آنها را دعوت میکند. شما در طریقت خود هستید. می خواهید بندگان را از سبیل جدا کنید؟ راه خدا راست است برای مقاومان و کج است برای تنبلان و منحرفان. صراط الذین انعمت علیهم یک صراط است اما راه شما جلوگیری کننده راه خدا، راه کجی است. صراط برای درماندگان کج شود تا آنها هم با ما بیایند وقتی فرعی به اصلی رسید هم میشود راه اصلی. صراط الهی راه خود را کج کند تا درماندگان را هم همراه کند آیا تو می خواهی راه خدا را کج کنی برای ضلالت؟ (و انتم شاهدون) واو وصل است به عمل منکر. شما عمدا این کار را میکنید. خود نیز شاهدید. که چیزی ندارید. عمل کفرتان شما را رسوا میکند. اگر عمل خیر باشد انسان معروف خیر شود اگر شهادت به عمل شر باشد آن را رسوا میکند می خوانید به چیزی که ندارید؟ بیایید و ببینید و از فقر معنا رها شوید. پیامبر را ببینید که در چه مقام معنایی است و ایمان را با کفر عوض کنید. چرا رهروان غافلتان شما را نمی شناسند؟ حیوان هم بر شما شاهد است. اما مقلدانتان شما را نمی شناسند. این واو وصل است به عمل عمد کافران. خدا آگاهی دارد به عمل عمدتان. اگر غافل باشد خدا نیست.  نفی (ما) را مقدم بر الله ذکر کرد خدایی که غافل باشد خدا نیست. امکان ندارد خدا یک ذره غفلت از عمل ما داشته باشد. می داند و می آفریند نه اینکه می آفریند و داند. آفرینش ما و خلقتش علم است. خلقت باشد یا نباشد. خلقت از خود است یا دیگران؟ او عالم است چگونه توانید بکارید و او نداند؟ شهادت کذب را هم داند. روراست باش تا روراستی ببینی. بدان چرا فرصت داد. ما تعملون. از آنچه میکنید او نکرده شما را هم داند. پس چگونه غافل از کرده هایتان باشد؟ از تاخیر عقوبت شک کردید؟ آن هم رحمتی است برای شرم و  هدایت. اگر نشد شدت عذاب. او بهره از خلق نخواسته. هر چه کنی به خود کنی. گرچه از عذاب تو ناراحت هم میشود. نیامده نوشت که چه خواهید بود. آمدید و تصدیق خدا کردید پس او آگاه است. اعجاز دیدید و ایمان نیاوردید عاشقان را دیدید  چطور اهل کتابید که از نویسنده اش غافلید؟ نه غافل از علم الهی بلکه غافل از رحمت او؟ او چرا الان رسوایتان نمیکند؟ گر در دنیا کار بدی کردی و عقوبتش دیدی از مقربانی گر فرصت داد به تو این رحمت است اگر برنگشتی عبرت دیگرانی. فرماید: من گناهتان دیدم و خود را به ندیدن زدم این همه حرف شد شما رحمتم دیدید و خود را به ندیدن زدید و این همه شرک شد. هر چه هست وفای من است و شرک شما. دلیل باز بودن سبیل آنست که فرصت توبه دارید دلیل شرک شما اینکه حریفی بر من می جویید که محال است در قدرت و رحمت


برچسب‌ها: آل عمران, تفسیر, حکمت, قرآن
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۰ساعت 20:5  توسط استاد سید احمد نوبخت - دکتر سعید رضازاده  |