102 آل عمران يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ– ای ایمان آورندگان تقوا(حیا) کنید از خدا آن تقوایی که حق اوست و نمیرید مگر اینکه مسلمان شوید. این آیه هم در مورد اختلاف اوس و خزرج است و اینکه آنها در افتخارات خود بعد از اسلام با هم بحث کردند و نزدیک به جدال شد و حضرت رسول ص تشریف آوردند و موضوع فیصله یافت. آیه با خطاب (یا) آغاز شده. که یاء حمیت و دوستی و تذکر و تعقل و تدین است. تذکر اینکه اگر مومنید پس شمردن اختلافات چیست؟ با هم باشید و دوست. (یا) خطاب معناست نه اسم و رسم دار شدن. هر که برای معنا تلاش کند آیا خواهد که همه افتخارات به نام خود کند؟ کسی مسلمان است که اسمی برپا کند و کسی متقی است که معنایی یابد و نشان همه دهد. خود را نمایان کردن یا معنا را نمایان کردن. مسئله تفاوت این دو است. کسی اسلام آورد فقط ظاهر در رعایت و باطن خراب؟ اوس و خزرج بحث در افتخارات بعد از اسلام کردند اما نیافته ها بسی بیشتر از یافته هاست. شرم این جهل در پیشگاه این مومن است. این شرم نگذارد انسان افتخار کند. ما هر چقدر کار کنیم افتخاری ندارد چون کار زیاد مانده. مخترعان افتخار نمیکنند چون آنچه اختراع نشده از آنچه اختراع شده بیشتر است. فخر مال کاسبان و نامیان است و فجر مال راهیان و رهروان و سالکان. فخر برای اهل نام. در مقابل فخر فجر است نور است. فجر مرام راهیان است آنکس که همیشه در راه باشد چه افتخاری میکند؟ میگوید 5 پله بالا رفته ام اما میلیونها پله هنوز باقی است. چند کار کردید که به اسلام منت گذاشتید و فخر کردید. چگونه مسلمانی هستید من (خدا) اگر نعمتهایم را بشمارم شما چه میکنید؟ در آیه دیگر فرمود: یا ایها الناس اتقوا ربکم" در اینجا تقوا از الله را ذکر کرده. در ناس که عام است تقوا از رب آمد . در اینجا که از مومنان صحبت شد و رحمت خاص خدا، صحبت از الله شده. عموم عبد نعمتند و رب آورد. خصوص مومنان مومن به صاحب نعمتند و الله
آمده. عموم مزدور خوراکند و نان و روزی وسیع.کار میکنند و مزد میگیرند و بهشت هم میخواهند. و تربیت رب را خواهند دومی عاشقانند که همیشه در تماشای اویندمن شما را که نبودید دیدم و خلق کردم. شما مرا دیدید و محبت درک کردید. باز در منت و فخر که اسلام اوردید؟ یا ایها الذین امنوا : یا اول دعوت بود زنگ آغاز کلاس بود "الذین امنوا" آغاز کلاس و نوازش و تیمار است دعوت معلم است به گوش دادن برای آغاز درس. اول نبودیم و او ما را میدید. الان هستیم و نوازش میکند. این تفاوت یا و ایها الذین است. فاصله اینها نبود و غفلت انسان است. وصل ایندو نیاز به عشق و محبت آدم. خدا این محبت را دید و آفرید پس نفرت چه؟ محبت هستی است و نفرت نیستی. خدا هم به محبت خلق میکند. (امنوا) همین که ایمان آورده بودید امان دارید پس چرا با هم تقسیم خدمات و سوابق میکنید؟ گر بر خود کردید امان دارید. اگر برای خدا کردید جزا یابید. پس چرا فخر میکنید؟ اگر هم برای معنا کردید معنا یابید. این ایمان نیست که فخر کنید بلکه رقابت و شهرت و کسب است. گر به منزل بیگانگان باشد او آنجا خواهد بود. کسی فخر کند بگوید من اگر نبودم شما چنین و چنان میشدید و دنبال نام باشد. امان نامیان نام است. امان عاشقان یاد و حضور. امان عاملان معنا است. امان کاسبان نوا و آب است و بهشت. کاسب برای نان داشتن ایمان می آورد. کسی دنبال نام باشد و شهرت برای همان هم ایمان می آورد. کسی به معنا ایمان می آورد عالمانه این است. این ایمان به معنا اصل است. و رقیبی ندارد. در این نوع ایمان اگر صاحب اصلی کار را رها کند این فرد در پی معناست وکار را ادامه دهد مومن خلیفه خدا است. اگر خدا کار را واگذارد اینم در پی معناست و بروز و ظهور آن. یکی از معنا دریابد که کارگر است و این معنای شاگردان است. یکی یابد که خلیفه خداست و معنای حکیمان است. یکی معنا را یاد میگیرد که نانی یابد این کاسب است یکی از معنا چیزی یابد که آن خودش است و گوید من کی هستم و بداند و این معنی عالمان است. ایمان به خود و جهات و صفات الهی خود. ایمان بیاورد به هستی خود و آفرینندگی موجودی برتر از خود و همه عالمیان و این مومن شود به عقل و درک. آخرین ایمان ایمان آوردن به فهم معناست. خدا معنای معناست. این نوع ایمان آورندگان نمیگوید که من کوه و دریا و موجودات را دیدم و به خدا پی بردم. بلکه میگوید من فهمیدم که میفهمم و از این فهمیدن خود پی به موجودی فهیمتر از خود بردم که این فهم را در من بوجود می آورد. فهمی که در جهان بی نظیر است. ایمان به فهم خود میکند. این معنا از کجا آمد را بفهمد. این اصل معناست. اتقوا الله: حیا از خداست. این پرهیز است حیا است نه امتناع وصل است نه برائت. این وصل همه حمیت و محبت و شکر است. شکر بر اساس خواهش است. شکر میکنند از نعمتی که به کسی داده شده. اما در عشق سکوت است و نظاره و لذت وصال. جان که یکی شد که از که تشکر کند؟ عاشق و معشوق هر دو دانند که جانش این است. شکر در اینجا مفهوم ندارد. شکر در جدایی است. من از تو جدا باشم و نه درد تو را دانم و نه شادیت را. در وصل جان خواهش و شکر جایی ندارد. پیامبر از علی و علی از پیامبر چه خواهند و چه شکری کنند. وصلند و جان هم. جان و نفسشان یکی است. همه محبت و معیت و حمیت است. یکی شکر کند این تقوای کاسبان است. یکی محبت کند و در جواب نعمت قربان شود این تقوای عاشقان است یکی فهم معنا کند و آن را در اختیار همه گذارد و همه را به فهم خواند و این تقوای حکیمان است. تقوایی هم خدا دارد. او از همه متقی تر است. او پرهیز کرد از شنیدن سخن فرشتگان در آفرینش انسان. او پرهیز کرد از نیافریدن انسان. تقوای ما از خدا محال است کامل و در شان خدایی او باشد. پرهیز ما باید از هر چه غیر او باشد. هو معکم اینما کنتم. این تقوا پرهیز از هر چه غیر اوست. پرهیز از او ممکن نیست. رضایت او در فهم و تربیت شدن بشر است. هر که خدا را خود بفهمد نه به فهم دیگران دیگران هم نتوانند خدایش را از او بگیرند. اما اگر به فهم دیگران خدا را قبول کند این امانت است. از تو گیرند و به صاحبش برگردانند و تو بدون حجت خدا بمانی وو خدایت گم کنی. حق تقاته: تقوا پیشه کنید آنگونه که حق تقوای اوست. حق خدا در تقوا چیست؟ او پرهیز از هر چیزی ناخوشایند در آفریدن ما کرد. اعتراض ملایک مقرب را رد کرد. به حیات دادن به ما پرداخت. پرهیز اولش در خلق ما از عاقبت ظالمان بود. حسین ع را آفرید گرچه عالم را پر از یزید دید تقوا کرد از نیافریدن ظالمان. سخن مقربان را قبول نکرد. سوم اینکه در شکایت متقیان هم پرهیز مراعات کرد و هر نفرینی را مستجاب نفرمود.و مهلت داد تا فرصت اصلاح داده باشد عذاب توابان را هم تاخیر داد و پرهیز از عذاب و رسوایی گنهکاران کرد. از عدالت خود پرهیز دارد و به کرم رفتار میکند. چه کسی تحمل عدالت خدا دارد؟ پرهیز از عتاب و عذاب سریع. پرهیز از بی قراری در ابتلای مقربان. خدا در ابتلای حسین ع بی قراری نکرد. این هم تقوای الهی است. تو به جبرانش چه میکنی؟ چه داری که جبران کنی؟ همه سرمایه از اوست. اما کیسان وصل او شوند. و در حرمش آیند و در منت این همه سابقه نباشند. این زیرکان گویند در هر لحظه هستی نت تویی خدا. جان بگیر و جانانم ده. اینها خود نیستند و خدایی اند. وصل که شد منت حال و آینده نیست. خود بباز و خدا گیر. به بازار محبت همه خوددهند و خدا گیرند. خدا تمام نمیشود. این همه عاشق خدا و همه خاطرخواه خدا و میخواهند او را بگیرند نه هزاران بلکه خدا یکی است اما هر چه مشتری آید او خریدار است و ما در ادعای عاشقی هستیم. او ما را خریده است و مشتری ماست. حق تقوای الهی آ است که فقط در نعمتها شکرش نکنی بلکه همیشه شاکرش باشی چه نعمت چه درد و گرفتاری ها. نمیرید شاید بمیرید. ماندن چیست و مردن چیست؟ ماندن بی او ممات و ممات و شهادت با او عین حیات. اگر ماندن بی او باشد ممات است گر عاشقی حتما در حیاتی اگر کاسبی حتما در مماتی گر چه در بهشت باشی. بهشت جایی است که فراریان را آنجا بند کنند. برای عاشق بهشت لازم نیست. بازار کاسبان به غروب بسته شود. به طلوع رونق گیرد. بازار عاشقان به غروب رونق گیرد. عاشقان در حیات ابدی اند کاسبان در آرزوی نعمات حتی به ممات. اگر مشتری کم است آنجا بازار عشاق است نه کاسبان. عاشق در سکوت و تماشا. کاسب در تعریف جنس و هیاهو. عاشقان ندیده خریدارند و وصل و تماشا. خدا ما را جمع دید و آفرید ما هم جمع بندیم و در اطاعت او باشیم. در عدوان به خطا حاضر به تنبیه شویم. الا ومگر تلاش عمر است و بقا است و زحمت سالها است. (انتم) راحت و فیض رسانی است. مسلمون: تسلیم برابر حق و خود و خدا و معناست. میبیند خدا قوی است تسلیم میشودیکی تسلیم قدرت اوست یکی تسلیم نعمت اوست یکی تسلیم محبت اوست یکی هم تسلیم به معناست. اگر خدا نعمت هم ندهد محبتش هم نکند قدرتش را هم اعمال نکند تسلیم معنای خدا میشودمی فهمد خدا چیست گر کاستی در خلقت بیند آن را هم جبران میکند تا تهمت به حبیب نشود ظالمان در ظهور اینند که گر خدا نباشد چه میشود. اکثر مومنین به این ایمان می آورند که در خدا عیبی نیست. اگر در خدا عیبی هم باشد اینها دست از خدا نکشند. ابتلائات به این خاطر است. امتحان میشوند به انواع زحمتها. یک عیب ظاهری دیدی اگر با آن همه عیب باطنی باشی چه میکنی؟ نقص جسمانی فقط در این دنیاست. یکی مسلمان شود تا خود مسلمان باشد. یکی به گونه ای تسلیم حق و علم و محبت جاری در عالم میشود که خدا را محب خود میکند. یکی تسلیم به نعمت شود. اگر نعمت رود این هم بی اسلام گردد. تسلیمی که از معنا آید با مومن ماند. بی آن هم ماند. چون معنا انتها ندارد. محبت به عالمان و حکیمان تربیت شده از سلم همان معناست. به حکیمی محبت کنی و تسلیم او شوی این خود معناست. معنا تو را تسلیم آن حکمت میکند. اکثر مسلمین تسلیم از حیا دارند . بسیار اندکند آنها که تسلیم به محبت یا معنا هستند. بین دو کلمه مومن و مسلم کلمه تقوا بیان شده. آن هم تقوای الهی. که مبنا است. این تقوای الهی دانسته نشود حتی به محبت. تقوای الهی فقط به معنا فهم شود. تقوای الهی به محبت هم دانسته نشود. چه بسا محبی که دچار گناه هم شود. گر به معنا رسی و دانی که خدا چرا آفرید و چه آفرید تقوا حاصل گردد. فرمود به محبت آفریدم. اگر این محبت تنها دلیل خلقت ما باشد انسان جز حب چیزی نیست در صورتیکه ارزش انسان بالاتر از حب است ارزش انسان به فهم و معنا و حکمت است. محبت از معناست ونه برعکس. معنا از محبت نیست. اما آیا محبت هم معنایی دارد؟ معنای محبت وصل است. در محبت فاصله نیست. اما اگر کسی فکر کند که معنا از محبت است این محبت پلکان است و فاصله و فصل. ارزش انسان به حکمت است محبت برای ظهور معنا لازم است. هر چه کند به معنا کند. محبت او نیز یک معنا است. اگر از محبت معنا برداشته شود یا هوس است یا عبث. خدا نه هوس دارد نه عبث کند. محبت بی معنا ممکن؟ خدا محبت بدون دلیل نکند. اینکه چرا الان محبت میکنم یا به این فرد محبت میکنم این دلیل همان معنا است. خدا چرا به ما محبت کرد؟ تا محبت در عالم دیده شود و معنا گردد. من عاشق امام زمان باشم این محبت اگر معنا نداشته باشد پوچ است. باید بدانم چرا او را دوست دارم. خود معنا هم محبت است و کشش دارد. معنا فهمیدن جاذبه دارد. چیزی بفهمی به آن چیز محبت هم پیدا میکنی. چیزی را نفهمی حتما احساس جذبه به آن نخواهی داشت. چه عاملی باعث میشود بخواهی چیزی را بفهمی اگر آن را نمیدانی و دوست هم نداری؟ کنجکاوی انسان برای فهم ناشناخته ها. نیاز فطری به نور. نیاز فطری به فهمیدن عامل حرکت است تا بفهمد و چون فهمید محبت آن چیز بر او عیان میشود. انسان میفهمد که با فهمیدن عشق در خود ذخیره میکند. باید بدانم چرا امام زمان را دوست دارم. خود معنا محبت است و کشش دارد خدا میگوید تفکر کنید تعقل کنید. از این فهم تازه عایدمان میشود که چیزی هم هست که نمیدانیم. نیاز به فهمیدن و معنا آرام شدنی نیست. در هستی غیر معنا چیز جالبی وجود ندارد. همه صفات الله هم از معناست. خدا معنا را نه از جایی کسب کرده و نه از خود کسب کرده. معنا از خداست و در خداست. اگر معنا را از جایی یا مخلوقی کسب کرده باشد دلیل بر جهل قبلی اوست که تناقض میشود. انسان فرصت یافته تا جوشش معنا را بفهمد. ما مفهوم چیزی را فهم میکنیم و از معنا معنای تازه ای بدست می آوریم. این جوشش است. گرچه زمانی غافل از این فهم جدید بوده ایم. الان دانا شده ایم نسبت به آن. فهم چیزی است اما فهم فهم تفاوت دارد. این معنا از عمق جان میجوشد. معنا از جان و حیات خدا و شخصیت خدایی ما میجوشد. این قدرت فهم در ماست نه خدا. او عالم است. خود فهم چیست؟ این روح الهی است که میفهمد نه اینکه وحدت وجودی را بگویم. فهم فهم خداست. معنای معنا خداست. اینکه فرمود از رگ گردن نزدیکتر این همان فهم درون من است. تو به وصل من میفهمی فهم را. او کی ما را تنها گذاشت؟ ما بشریم و بشارت به ما داده شده. ما انسانیم که انس گیریم. وقتی تسلیم این فهم شدیم زنده ایم. مگر برای خدا ممات است؟ فهم از آن توست. و فهم فهم و قدرت فهم و کیفیت فهم و نورانیت فهم و روشنی فهم از اوست. خودش داده. هر چه فهم در جهان است از اوست برای اینکه تصاحب کنی باید راهی غیر از فهم بیابی. آنکه درون من میفهمد منم یا اوست؟ تا تسلیم نشده ای به تو میفهمانند تا تسلیم شدی وارد وادی فهم الهی میشوی و میفهمی بدون انکه به زور به تو تفهیم کنند.
برچسبها:
امام زمان,
نوبخت,
حکمت,
تفسیر
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۰ساعت 20:10  توسط استاد سید احمد نوبخت - دکتر سعید رضازاده
|